نگاهي بر وضعيت نويسندگان جوان و راهكار هايي براي برون رفت از بحران هميشگي
نوشتن از وضعيت موجود هميشه سخت است.مهمتر از آن اين كه نگارنده نيز خود درگير چنين وضعيتي باشد.اما به هر حال شايد نوشتن اين مطلب جرقه اي باشد براي بقيه تا آنها راه حل هاي تجربه شده شان را در اختيار ديگران قرار دهند شايد روزي به اين روند فرسايشي موجود پايان دهيم.
دهه هشتاد،دهه اوج گيري جشنواره هاي ادبي بود.دهه اي كه كوچكترين شهر هاي ايران نيز سالي يك دوبار جشنوار شعر و داستان برگذار مي كردند و اين جشنواره ها كه عموما با حمايت بخش دولتي برگذار ميشد؛ به شكلي ويتريني بود براي نشان دادن عملكرد مديران. مزايا و معايب اين جشنواره ها خود موضوع بحث مفصلي است.اما در كنار تمام بار هايي كه اين جشنواره ها بر دوش مي كشيدند.يك نكته بسيار كليدي فراموش شد و آن اينكه فرداي بعد از جشنواره چه مي شود؟
جشنواره ها استعداد هاي بيشماري را نمايان كردند.استعداد هايي كه تا قبل از آن در انجمن هاي كوچك خود در كنار دوستانشان و براي آنها مي نوشتند.نسل جواني كه با انصاف بگوييم خوب هم مي نوشتند.در كنار هم قرار گرفتن اين جمعيت يك اتفاق مهم بود.مثل پازلي كه تكه هايش چفت شده باشد تصوير رنگارنگي از ادبيات سراسر كشور پيش روي مخاطبان قرار داد.داوران اين جشنواره ها نيز كه عموما داستان نويس بودند با شوق فراوان به اميد درخشش اين استعداد ها نشستند. مثل موقعي كه درختهاي جوان باغ شكوفه مي دهند. اين شكوفايي نويد فردايي پر بار مي دهد.
اما ما فراموش كرده بوديم كه نوشتن تنها يك طرف ماجراست و عرصه ادبيات مثل هر مقوله ديگري در هنر، بازار خاص خودش را دارد.مثل سينما يا موسيقي.تا اينجاي ماجرا را همه در جريانيم.نويسندگاني كشف شدند.كارشان هم خوب بود.اما اين نويسندگان چند ساله بودند؟اين شاه كليد مسئله است.نسلي كه در جشنواره هاي شركت مي كردند عموما بين بيست تا سي سال داشتند.يا دانشجو بودند يا قرار بود دانشجو شوند.سرباز بودند يا قرار بود به سربازي بروند.اكثر آنها هنوز با بحران هاي دوره جواني رو به رو نشده بودند.به قول قديمي ها هنوز زير و بم زندگي را نديده بودند.تنها شوق نوشتن داشتند.
فرداي بعد از جشنواره همه انتظار داشتند در چند سال، آن همه پتانسيل يك باره به فعل درآيد و آثاري از اين نويسندگان در ويترين كتابفروشي ها خودش را نشان دهد.اما اين اتفاق نيافتاد. چرا؟ سالهاست كه اين سوال را از خودم مي پرسم. مدتها پيش مصاحبه اي از كارور خواندم.كه كليد بزرگي بود براي من.كارور در مصاحبه اش گفته بود احساس مي كنم تا پيش از دنيا آمدن بچه هايم هيچ اتفاق مهمي در زندگي من نيافتاده بود كه ارزش نوشتن داشته باشد.اين جمله انگار همان نور بود.بله هنوز اتفاقي براي ما نيافتاده بود.به داستان هاي برنده جايزه نگاه كنيد... عموما فضاهاي تجربه شده در كودكي نويسنده يا تجربه شده در فضاي زندگي آن زمانشان است.
نويسندگان جوان واقعا جوان بودند.هنوز آنطور كه بايد زندگي نكرده بودند.هنوز كوله بارشان پر نبود.گاهي مي بينم كه نويسندگان نسل قبل يا حتي دوستان هم دوره خودمان مي پرسند اين سالها چه كرده ايد؟من جوابم هميشه يك چيز بود زندگي.بله دانشگاه رفتن ،درس خواندن ،ازدواج كردن،سربازي رفتن،كار كردن،كرايه خانه دادن و ..... بخشي از تجربه زندگي واقعي بود كه نويسندگان دهه هشتاد عموما جوان فاقد آن بودند و داشتند كم كم به دست مي آوردند.اين تجربه ها زمان، انرژي ، فكر نياز داشت.اين بود كه روند كند اين جوان ها باعث شد.انتظار هاي جامعه بر آورده نشود.باز هم مثالي از كارور مي آورم چون به نظرم او نيز در مسير اين تجربه گرايي حرف هايش واقعا حقيقت دارد و به زندگي ما هم نزديك است.از زندگي نويسندگان ايراني كمتر خبر داريم.كارور در پاسخ لري مك كافري كه مي پرسد آيا از لحاظ روحي و جسمي به جايي رسيده ايد كه مي توانيد((درستي )) دنيايتان را باور كنيد.يعني آنقدر كه براي براي حفظ دنيايي خيالي در داستان كافي باشد؟ مي گويد:دقيقا اين احساس را دارم.زندگي ام نسبت به سابق خيلي فرق كرده قابل فهم تر شده.پيش تر به واقع در حالت نا اميدي به سر مي بردم.عاجز از فهم بودم و در آن وضع نوشتن داستان نا ممكن بود..حالا اميد دارم.اميد به معناي باور.حالا باور مي كنم كه دنيا همانطور كه امروز براي من هست،فردا هم خواهد بود.
اين پاراگراف به راستي وضعيت ما را نشان مي دهد.جواني كه تازه از خانواده جدا شده و به دنبال هويت مستقل است.مسئله درآمد،مسكن،ازدواج و... همه بر روند نوشتنش تاثير مي گذارند.اين است كه مي بينيم استعداد كشف شده ما با بحران مواجه مي شود.در اين چنين فضايي انتظار نوشتن ،انتظاري بيهوده است.چرا كه بايداين تجربه ها به تجربه هاي زيست شده ما اضافه مي شدند. از سويي انتظار فضاي ادبي كه به نوشتن و زياد نوشتن از باوردارد يك سو و مشكلات سنگين زندگي بسياري را به سمت ننوشتن سوق مي دهد.اينكه داستان را ببوسند و براي هميشه كنارش بگذارند.يا حداقل خودشان را از فضاي داستان دور كنند.اين سالهاي با استعداد هاي بسياري مواجه شدم كه مي گويند وسط اين همه بدبختي داستان كيلويي چند؟همان كساني كه زماني بانيان برگذاري جشنواره بودند.كساني كه انجمن داشتند.كساني كه شبشان بي كتاب نمي گذشت.
كارور زماني از اين تجربه مي گويد كه خود به تعادل رسيده.آيا بچه ها ديگر وجود ندارند؟ازدواج ديگر وجود ندارد؟مشكل مالي ديگر وجود ندارد؟شايد همه اينها باشد اما او توانسته فضايي براي خودش تعريف كند و به يك سطح از درك برسد كه بتواند دست به خلق هم بزند.خلق يك اثر اتفاق نمي افتد مگر آنكه شما از بحران عبور كرده باشيد.وگرنه در وسط شن باد نگه داشتن تكه كاغذ هم سخت مي شود چه برسد به نوشتن بر آن.
حالا كه مسئله را شفاف باز كرده ايم به حلقه مفقوده نزديك تر شديم.حلقه مفقوده همان پل ارتباط است.پلي كه مي تواند دنياي پر بحران جواني يك نويسنده را به دوره ميانسالي نوشتن وصل كند.اميد.اين كلمه جادويي. اين كلمه نجات دهنده.اين كلمه رهايي بخش.اين نسل نياز به اميد داشت.اميد به اينكه اگر يك سال ، دو سال ، سه سال درگير بحران بود بعد مي تواند برگردد.جايگاهش همچنان محفوظ است.مي تواند توانش را صرف برنامه هاي زندگيش كند تا به ثبات برسد و در كنار آن بخشي از وجودش را همچنان متصل به ادبيات نگاه دارد.چيزي كه در بازار ادبيات ما حذف شده است و يا هرگز به آن فكر نشده.قبل از انقلاب ديدن مجموعه داستان از ده نويسنده يا يعد از انقلاب ديدن مجموعه داستان انتخابي از نويسندگان اروپايي چيز چندان عجيبي نبود و نيست.مجله ها و جنگ هاي ادبي هم دست كمي از مجموعه ها نداشتند. اما امروز تقريبا هيچ كجا چنين اتفاق هاي فرخنده اي را نمي بينيم.نويسنده بايد شانزده هفده داستان خوب داشته باشد تا بتواند يك مجموعه از آن دربياورد.اما آيا پتانسيل اين مسئله وجود دارد؟اگر مجموعه هاي مشترك فرصت مي يافتند جايگاهي در عرصه نشر پيدا كنند.نويسنده جوان نيازي نداشت تا مشقايش را به ضرب و زور ترفند هاي ادبي به سطح داستان هاي قابل چاپ برساند و كه امروز ما هجوم داستان هاي متوسط چاپ شده مواجه باشيم.اما فقط چاپ تنها مشكل نبوده و نيست.نقد و بررسي تك داستان در جامعه ما وجود ندارد.جنگ ادبي وجود ندارد.هيچ راهي براي عرضه داستان غير از راه كتاب مستقل نيست.اين نگاه و نگرش در جامعه تغيير نمي كند مگر با تغيير نگاه تك تك ما.مخصوصا نويسندگاني كه خود داور جشنواره هاي ادبي بودند. نويسندگاني كه كتاب چاپ شده دارند.اينها مي توانند اين مسئله را بيشتر بشكافند و لزوم آن را براي ناشران توضيح دهند.چه اشكالي دارد ما مجموعه داستان هايي با انتخاب يك نويسنده داشته باشيم.نام نويسنده تضميني است براي فروش مجموعه كه ناشران هميشه نگران آن هستند كه مبادا كتاب يك نويسنده گمنام فروش نداشته باشد.نويسنده بزرگ هم كم نداريم.كساني كه شناخت خوبي از داستان دارند و سليقه هاي مختلفي. منتها تنها يك شرط مهم وجود دارد. براي يك بار هم كه شده به هم اعتماد كنيم و از اعتماد هم سوءاستفاده نكنيم.كار هاي واقعي را به دست مخاطب برسانيم. يك ناشر مي تواند تك داستان هم قبول كند و از دل آن مجموعه اي بيرون بياورد.صرف نظر از اينكه اين نويسنده كجاي اين مملكت زندگي مي كند.البته جسته و گريخته بعضي جوايز ادبي به اين منظور شروع به فعاليت كرده اند اما تا زماني كه ناشران واقعا اين بازار را تعريف نكنند همچنان شاهد جاي خالي نقد بر تك داستان ها خواهيم بود.نگاهي به مجلات ادبي قبل از انقلاب و سالهاي اول انقلاب نشان مي دهد كه بحث ها و جنجال هاي فراوان، نقد هاي متفاوت بر يك تك داستان چاپ شده در نشريه اتفاق مي افتاد و همين به رشد نويسندگان ان دوران و دوران هاي بعد كمك فراوان كرد.اما حالا كجا هستند كساني كه بنشينند و يكي از همين داستان هاي نوشته شده و برنده شده در جشنواره ها را نقد كنند. حتي داوران اين آثار هم فرداي جشنواره فراموش كردند كه نقد، چيزي بيش از خوشم آمد و دوست داشتم است.
جوانها به اين اميد به جشنواره ها روي خوش نشان دادند كه فكر مي كردند، تنها جايي است كه مي توانند تك داستان هاي خوبشان را كه با بدبختي نوشته بودند؛بخوانند و مورد نقد قرار گيرند.اما در همان جا هم اين مسئله جدي گرفته نمي شد.نقد يك كار ادبي يعني شكافتن لايه هاي رويي يك اثر و رسيدن به عمق. پالايش كردن و نشان دادن تلاش هاي نويسنده.ما اين نگاه انتقادي و روشنگرانه را از جوانها دريغ كرديم.انها را زود مجبور به بزرگ شدن كرديم. مجبور كرديم از تجربه هاي نداشته شان بنويسند.از زندگي هاي نكرده.همان كاري كه در ساير عرصه هاي اجتماعي بلاي جان امروزمان شده است و آنهايي كه به اين بازي(( بدو و گرنه جا مي ماني)) تن ندادند را محكوم به حذف و فراموشي كرديم.نسل دهه هشتاد اكنون كمي به ثبات رسيده است.دانشگاهش را تمام كرده،شغل پيدا كرده،خانواده تشكيل داده،با بحران هاي فراوان مرگ ،تولد زيستن مواجه شده و اكنون اماده است كه وارد جريان تازه اي شود.اما هميشه نسل هاي بعدي وجود دارند.آنها را به مصيبت نسل ما دچار نكنيم.اجازه بدهيم سر فرصت بزرگ شوند. برايشان راهكارهايي بوجود بياوريم تا به شكلي درست فارغ از روش هاي غلطي كه فرهنگ جامعه ماشده پيش بروند.