پاتيناژ
کاغذ پاره هایی بر باد 
قالب وبلاگ
از وقتی فیس بوک را فعال کرده ام ، دست و دلم نمی رود اینجا بنویسم.یکجوریست آنجا ... حس اینکه خوانده می شوی حس اینکه دیده می شوی ... آزادی ادبیاتی که می توانی استفاده کنی ... حتی اگر بنویسی حسته ام یکهو ده نفر سوال می کنند چرا؟ خوب است دیگر نگویید مثلا موج سوار شده ام و دل بسته ام به چهار تا لایک نه یک جوری خوب است که مخاطب دم دست باشد. چتی ،عکسی ،درد دلی ازش بخوانی ....بیشتر از اینکه دلم بخواهد مخاطب مرا بخواند. دلم می خواهد مخاطب را بخوانم ... مخاطب عزیز اگه آنجا هم هستی خودت را به ما بنما ...

[ دوشنبه دوازدهم خرداد 1393 ] [ 15:43 ] [ کاملیا کاکی ] [ ]
ناگهان آمد، بی خبر از پنجره سرک کشید . دستهای مرا گرفت و بوسید. شکوفه زدم و پشت پنجره هر سال منتظرش ماندم ... بهار ناگهانی بود...

[ جمعه یکم فروردین 1393 ] [ 23:22 ] [ کاملیا کاکی ] [ ]
من سفر کردم از ترانه شدن

کوچ کردم به سرزمین سکوت

با گذرنامه ای که رو جلدش

جای ایران نوشته بود لی لی پوت .................

[ سه شنبه بیست و نهم بهمن 1392 ] [ 12:23 ] [ کاملیا کاکی ] [ ]


بوي موهات زير بارون ، بوي گندم زار نمناک
بوي سبزه زار خيس ، بوي خيس تن خاک
جاده هاي مهربوني ، رگاي آبي دستات
غم بارون غروب ، ته چشمات تو صدات
قلب تو شهر گل ياس ، دست تو بازار خوبي
اشک تو بارون روي ، مرمر ديوار خوبي
اي گل آلوده گل من ، اي تن آلوده ي دل پاک
دل تو قبله ي اين دل ، تن تو ارزوني خاک
بوي موهات زير بارون ، بوي گندم زار نمناک
بوي سبزه زار خيس ، بوي خيس تن خاک
ياد بارون و تن تو ، ياد بارون و تن خاک
بوي گل تو شوره زار ، بوي خيس تن خاک
هميشه صداي بارون ، صداي پاي تو بوده
همدم تنهايي هام ، قصه هاي تو بوده
وقتي که بارون مي باره ، تو رو ياد من مياره
ياد گلبرگاي خيست ، روي خاک شوره زاره
اي گل آلوده گل من ، اي تن آلوده ي دل پاک
دل تو قبله ي اين دل ، تن تو ارزوني خاک

[ دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1392 ] [ 21:45 ] [ کاملیا کاکی ] [ ]
داشتند همدیگر را می کشتند. جوان با مشت آیینه موتور را شکست.بیرون ریختند.مردها پریدند وسط. زن از گوشه خیابان به کوچه دوید.

ماشینها به صف شده بودند. بوق بوق بوق .... عروسی بود.کسی شیشه های شکسته را جارو می کرد.شب بود.

خیابان خلوت می شد.


برچسب‌ها: داستانک
[ شنبه بیست و هشتم دی 1392 ] [ 23:23 ] [ کاملیا کاکی ] [ ]
انار شده ام

رنگ خون گوشه چشمهایت 

بوی شیرین لبهایت 

طعم یلدا می دهد آغوشت

دور ، طولانی ،تیره و پنهان

دیر وقت است

خورشید می خواهد بخوابد

بخوابانم

یک دقیقه بیشتر از آغوش تو

طعم بهشت می گیرد تمام شبهایم.....

[ شنبه سی ام آذر 1392 ] [ 22:13 ] [ کاملیا کاکی ] [ ]

خسته ام. مثل آدم که از رینگ بوکس پایین آمده. با این تفاوت که تمام مدت به خودش مشت می زده.انگار با تصویر خودش در آیینه جنگیده ، حالا انگار تصویرش در آیینه پیروز و قهرمان می خندد و خودش پایین رینگ کنار طنابهای ضخیم خونین نشسته و مثل آن دیالوگ دوست داشتنی اکبر عبدی می گوید : انقدر کتک خوردم تا طرف از رو رفت...

تصویر من در آیینه می خندد و کمربند قهرمانی را بالای سرم تکان می دهد و من این پایین با چشمهایی که از شدت درد و ورم باز نمی شوند ، به این فکر می کند راند بعد قرار است کی شروع بشود ....

[ جمعه یکم آذر 1392 ] [ 14:28 ] [ کاملیا کاکی ] [ ]
 خواب پری دریایی غمگینی را می بینم که لابه لای سیمانهای یک ساختمان نیمه کاره گیر افتاده است و برق پولکهایش چشمهایم را می زند.

من با انگشتهایی خونین،بیهوده می کوشم که نجاتش دهم.پری دریایی غمگین درست از همین ساختمان نیمه کاره رو به رو مرا می خواند.

نزدیک است که دریا پیراهن های خونین به ما تحویل دهد. موج موج بره های مرده بر ساحل بریزد و دستهایمان پر از خون مرجانهای مرده شود.

نزدیک است،خواب های تازه ای ببینیم.خوابهایی که هرگز روایت نشده اند. 


[ یکشنبه بیست و ششم آبان 1392 ] [ 14:15 ] [ کاملیا کاکی ] [ ]

تازگیها تعداد آدمهایی که دیگر نخواهم دیدشان زیاد شده. دوست دارم روزی ناغافل بروم سراغشان سر کوچه ای ،پشت درخت وسیعی ،در سایه روشنای چراغ خیابانی بایستم و از دور نگاهشان کنم.

نه نزدیک نخواهم شد. همین فاصله خوبست. همین فاصله زیباست. وقتی که با سرعت از کنارم عبور می کنند و مرا نمی بینند. وقتی که آرام و شمرده دور می شوند. وقتی که ماشینشان را پارک می کنند یا کلید به در می اندازند.از سرعت قدمهایشان،از چرخش کلیدشان ، از نحوه ماشین پارک کردنشان می توانم بفهمم که روزگارشان چگونه می گذرد ، خوشبختند یا نه ! 

نه نزدیک نخواهم شد. لذت این آرامش را با طوفان دوباره دیدنشان به هم نخواهم ریخت. آنها باید در همان فاصله باشند. همان فاصله ای که از ابتدای بودن تقدیر شده. نباید قانون تقدیر را به زد. چیزی در این رابطه ها از بین رفته است که هرگز دوباره ساخته نخواهد شد.اما حس دوباره دیدنشان چیزی است از جنس برفی که دوست داری از پشت شیشه نگاهش کنی. زیر برف بودن و از سرما لرزیدن لذت ندارد. برف چیزی است مثل دوست داشتن آدمها.تنها از پشت شیشه ها می توان باورش کرد و از آن لذت برد.

فاصله قصه ناگریز دوست داشتن است.


[ پنجشنبه نهم آبان 1392 ] [ 19:27 ] [ کاملیا کاکی ] [ ]

امشب دیدمش.از کلاس برمی گشتم و خیابان جمعه خلوت بود.داشت میان زباله ها می گشت.زباله ها را زیر و رو می کرد و در دستهایش چند پلاستیک بزرگ بود.پر از زباله هایی که ما بیرون ریخته بودیم. اما وسط پلاستیک هایش،کیف خریدی هم بود.آن را مثل چیز با ارزشی زیر بغل زده بود و ناگهان کله زرد کوچکی از کیف بیرون زد.

مرد با ملایمت مثل اینکه با کودکی حرف می زند  گفت : تو این چیزی نیست که به درد تو بخوره.

بعد انگار کار مهمی داشته باشد با سرعت شروع کرد به رفتن.کله گربه از کیف بیرون زده بود.باورم نمی شد.گرسنگی از چشمهای مرد می بارید اما داشت دنبال چیزی برای گربه اش می گشت.

گربه کوچک سرش را بیرون می آورد و بعد دوباره در کیف پنهان می شد.منظره عجیبی بود. اینکه او با گربه اش در خیابانها به دنبال غذا می گشت. به روزهای او فکر کردم. مردی که زندگی اش را با گربه ای تقسیم کرده.گربه کوچک زرد تمام دنیای مرد بود.دلم می خواست کاری برایشان کنم. دنبال مرد رفتم. انگار مرد از من یا از خیابان می گریخت یا کار مهمی داشت که باید به سرعت به جایی می رسید.

تقریبا دنبالش می دویدم.پول را به طرفش گرفتم و گفتم: می شه از طرف من چیزی براش بخرید؟

مرد با خنده گفت : چی براش بخرم.

مانده بودم که چه بگویم.گفتم هرچی دوست داره... شاید جیگر دوست داشته باشه. مرد با لبخند گفت : اره دوست داره براش می خرم. دستش را جلو آورد و پول را گرفت. دیدم دستهایش سوخته است. پوست دستها جمع شده بود و گوشت زخمها شبیه گلهای سرخی روی دستهایش باز شده بودند.

مرد با گربه اش دور می شد و من با زخمی شبیه گلهای سرخ روی سینه ام خیابان را پایین می رفتم.

[ جمعه بیست و ششم مهر 1392 ] [ 21:11 ] [ کاملیا کاکی ] [ ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

پاتیناژ سر خوردن روی یخ است.همه ما درحال سر خوردنیم.چه زیبایند آنها که در حال سرخوردن می رقصند.برقص با دستی که به سوی تو دراز شده است.
امکانات وب
  • سه ساله
  • بک لینک