نامه ای از سید مهدی موسوی به شش دوست قدیمی:
«پایتان را از این دنیای نفرین شده بیرون بکشید...»
من نه شاعرم ، نه پست مدرن ، اما وقتي كسي حرف حساب مي زند فرقي نمي كند ،شاعر باشم يا نه پست مدرن باشم يا نه.اصلا جز آن شش نفر باشم يا نه. مهدي موسوي حرف دلم مرا زده.حرف دل آدمهايي مثل من..خودتان برويد بخوانيد چون اين روزها نه حال حرف زدن زدن دارم، نه گلايه كردن، نه حتي ....
براي يك نصفه روز تهران بودن ، دور روز در اتوبوس تكان تكان خوردم و تمام اين تكان ها با آلبوم هيچ شاهين نجفي بود.انگار بعد از اين آلبوم لامصب ديگر هيچي نمي شود گوش داد.
http://bahal22.persianblog.ir/
تهران دوستت دارم ، گامی که دیگرمحال نیست
مجموعه تهران دوستت دارم.سومین مجموعه داستان از سروش رهگذر است که به صورت اینترنتی انتشار می یابد.انچه در پی می خوانید نگاهی است از سوی یک داستان نویس بر مجموعه داستان از این رو شاید قوائدی که در نقد ادبی بررسی می شود تمام و کمال بر این نگاه صدق نیابد.ذکر این نکته را ضروری می دانم که در انتشار های اینترنتی فقدان یک ویراستار قدرتمند به شدت احساس می شود.هر اندازه نویسنده بکوشد و اثرش را باز نویسی کند، همچنان نیازمند یک نگاه از بیرون است.چرا که نویسنده خواه یا ناخواه درگیر داستان است و بخشی از وجودش میل به غرق شدن در داستان را دارد و این گونه است، که ما در انتهای داستان ها غلط های تایپی و ویرایشی بیشتری می بینیم.چرا که از جایی از داستان، به بعد نویسنده در داستان خود فرو می رود و هر بار خوانش او را خسته می کند. امیدوارم سایت هایی که در عرصه نشر اینترنتی داستان فعالیت می کنند.همچون یک انتشارات واقعی به استخدام ویراستار بپردازند تا این بار اضافه از دوش نویسنده برداشته شود.زیرا امروز با توجه به فضای واقعی دنیای چاپ کتاب اتفاق های جدی در دنیای مجازی می افتند و دیگر زمان آن رسیده که چاپ و نشر مجازی را بخشی از بازار کتاب بدانیم.
هر کدام از ما می توانیم نسبت به نوع یا انواعی از داستان دیدگاه مثبت و منفی داشته باشیم. می توانیم مینیمال یا فلش فیکشن یا داستان های فرمی را دوست داشته باشیم یا از آنها متنفر باشیم.ولی زمانی که در مقام نقد می نشینیم باید جانب عدالت را رعایت کرده و با قوانین خاص آن ژانر با آن رو به رو شویم.بنابر این پیش از هر چیز فکر می کنم باید داستان های این مجموعه را که متنوع هم هستند به دو بخش داستان های فرمی و تجربی و داستان های رئال مدرن تقسیم کنم.البته داستان های فرمی داستان های مورد علاقه من نیستند و تبحر چندانی نیز در مورد انان ندارم از این رو بحث را بر روی داستان های رئال مدرن مجموعه متمرکز می کنم.
پروانه ها دروغ می گویند.
شرح ملاقات چند دانشجوی روانشناسی از تیمارستانی است که با دیدگاه اول شخص روایت می شود. دانشجویی که تنها قصدش پرکردن برگه مصاحبه و ارائه آن به استاد است تا از این درس خلاص شود.راوی با کلامی شکسته و عامیانه حرف می زند که شاید از این رو انتخاب شده تا با آن من دیگر تفاوت داشته باشد.در مواجه با مصاحبه شنونده به موردی غریب بر می خورد که از چیز هایی حرف می زند که ما نمی شنویم و وحشت او را بیشتر می کنند. او به قصد خروج بر می خیزد که ناگهان به خود می آید و خود را درهیبت یک بیمار می بیند در قسمت بعد داستان با یک چرخش فرمی مواجه هستیم که این بار، با توهم و یا حقیقت مصاحبه شونده و یا همان من راوی در زمان دیگر مواجه می شویم.
چرخش به قدری ناگهانی است که تا انتهای داستان در نمی یابیم دانشجو تغییر ماهیت داده یا مصاحبه شنونده است که بار دیگر داستان را روایت می کند.
این گونه داستان ها به نظر من نیازمند زمینه ای قوی درمتن داستان هستند. طرح برای یک داستان بلند مناسب است تا ریشه های باورها و اعتقادهایی که مطرح می شود باز شود و در ضمیر ناخوآگاه شخصیت ها کنکاش شود.اما در این شکل داستان به نظر می رسد معمایی طرح می شود ولی به جواب نمی رسد و یا انتظار می رود که مخاطب خودش در اساطیر و یا نوشته هایی که معلوم نیست هویتشان چیست بگردد و جواب را پیدا کند.در داستان به یک برداشت کلی و تیپ گونه از شخصیت می رسیم.بعد ناگهان تغییر ماهیت بوجود می اید و یک موجود داستانی فلسفی مقابلمان قرار می گیرد و ناگهان تر در میابیم که او به فلسفه خود نیز باور ندارد.این هجم از یقین و تضاد در داستان کوتاه نمی گنجد حتی با ترفند های روان پریشی ....
گند مزار (به فتح م)
گند مزار داستان دوم مجموعه است روایت یک تجاوز دسته جمعی و قتل زنی در گندمزار که بازی زبانی زیبایی با این کلمه نیز دارد.داستانی تلخ اما به شدت واقعی و تحسین بر انگیز که به خوبی روایت می شود.داستان با زبان شاعرانه ای روایت می شود که به شدت با شخصیت های داستان و فضای آن در تضاد است. زبانی که در جایگاه خود بسیار زیباست اما بین مخاطب و قصه فاصله می اندازد و در اصطلاح در خدمت داستان نیست.داستان پایانی تراژیک دارد. فضایی تلخ و وحشت آور که حتی زبان لطیف نیز آن را تلطیف نمی کند.شخصیت ها در جایگاه خود خوب عمل می کنند و می توان گفت داستان موفقی است.
ماهی ها شیر کاکائو دوست ندارند.
داستان ماهی ها داستانی ساده دارد. در طی یک سفر خانوادگی اتفاقی ساده می افتد.تلفن مرد راننده زنگ می خورد و مرد آن را جواب می دهد.از ریزه کاری هایی که می گوید مشخص است که تلفن کننده زن است.بعد از تلفن راوی به سفر ادامه می دهد. در این بین اما ریزه کاری بسیار است. خورده روایت هایی که شخصیت ها را می سازند.مرد با کشیدن پایش روی خاک ها حرف ام انگلیسی را می سازد بعد نیمی از آن را ویران می کند تا تبدیل به حرف ان انگلیسی شود. در تماس دست مرد با سینه همسرش به طور اتفاقی بخشی از خواست و نیاز های او را بر ملا می کند. اشاره ها انچنان طبیعی و واقعی است که پس از پایان داستان می توان تا مدتها آنها را زیر لب مزه مزه کرد. داستانی که به مفهوم واقعی کلمه زیر پوست کلمات اتفاق می افتد و لذت خوانش آن را برای بارها و بارها قابل تجربه می سازد. پیشنهاد می کنم این داستان را بخوانید.داستانی که به معنای واقعی کلمه عاشقانه است.عشق به مفهومی عمیق تر از انچه امروز به دفعات در داستانها می خوانیم. عشقی انسانی و ورای روزمرگی.
نویسنده در این داستان انقدر جزئیات وارد می کند که می توان خورده روایت های فراوانی در ذهن برای هر کدام از شخصیت ها ساخت و آن را ادامه داد.
برفکها
این داستان را می توان در بخش داستان های فرمی و تجربی کتاب قرار داد که همانطور که اول گفتم در مورد آنها نمی توانم قضاوت کنم.
حیوانات خانگی
حیوانات خانگی یک تفاوت بزرگ با بقیه داستان های این مجموعه دارد.راوی آن زن است. خلق یک راوی زن آن هم با زبان اول شخص نقطه قوت پررنگی در داستان است.از این رو که نویسنده با کمک جزئیات توانسته به خوبی از پس روایت یک عشق بر بیاید. عشقی ممنوع که به مدد زندگی موشهای خانگی نشان داده می شود.رابطه عشقی راوی با همکلاسیش در او توهم بارداری را بوجود آوردده. البته نمی توان با قطعیت گفت دختر باردار است یا فقط توهم بارداری دارد و این لذت خوانش داستان را بیشتر می کند. داستان دیالوگ های خوبی دارد. دیالوگ هایی که تیپ می سازند و داستان را جلو می برند.اگر داستان زیر لایه ها و پنهانی های بیشتری در متن داشت می توانست یکی از داستان های بسیار موفق باشد اما متاسفانه انچه در ماهی ها به زیبایی می بینیم در این داستان اتفاق نمی افتد و همه چیز به راحتی بازگو می شود.همه چیز داستان در همان یک خوانش برای مخاطب لو می رود. اما در کل داستان خوبی است.
نا نبرنجی
نانبرنجی از آن دست داستان هایی است که فرم و محتوا در خدمت هم قرار می گیرند تا ابعاد تازه ای خلق کنند. این داستان را بسیار دوست داشتم. چرا که رهگذر نشان می دهد می تواند فرم را که خوب می شناسدش در خدمت خلق اثر قرار دهد و فاصله تکنیک و محتوا را چون مرزی نامرئی کند تا مخاطب خود را در داستان گم کند. در این داستان راوی که مردی است درگیر واقعیت های تلخ بحران های پس از طلاق ،در حالی که سعی می کند در محیط کارش که یک درمانگاه ترک اعتیاد است ، خود را مردی معقول جلوه دهد در گیر رابطه ای پنهان با مرد مفلوجی می شود که اعتیاد دارد.این رابطه وابستگی تا حدی جلو می رود که مرد دست به دزدی از محل کارش می زند و خود را از نظر شغلی که بسیار به آن وابستگی مالی دارد ،در معرض خطر قرار می دهد. در انتهای داستان شرحی پریشان از واگویه های مرد به هنگام همخوابگی با زن مرد مفلوج می شنویم و این جا به هم ریختگی کلمات و فرم روایت چنان در تار و پود داستان می نشیند که نا خودآگاه تمام زندگی مرد را مجسم می کنیم.نزدیکی فرم و محتوا کمک می کند شخصیت برملا شود. ادمها جان بگیرند و در مخاطب نفوذ کنند وداستان زنده باشد و در ذهن ما زندگی کند. روند داستان نیز گره گشایی به موقعی دارد و اتفاق ها و خرده روایت ها به جا به داستان اضافه می شوند.
مترو
مترو نیز یک داستان فرمی است. داستان با حذف شخصیت و جایگزنی لباس یا کفش یا جزئیاتی از بدن به جای تمام آن سعی دارد به شکل تازه ای از فرم برسد که البته اولین بار در ادبیات نیست. اما نکته قابل توجه جزئیات است که نویسنده به خوبی توانسته از ایجاز در شعر کمک بگیرد و بر اساس آن داستانی را روایت کند. جایی که اجزای انسان ها به جای آنان سخن می گویند. کفش ، چادر، مانتو، کت و.... جایگزین هویت ادمها می شوند. البته پارت آخر داستان به نظرم اضافه آمد و داستان در همان قسمت با تمام شدن دعوای در مترو تمام می شد.یک دعوای به ظاهر ساده ناشی از تفاوت فرهنگی حاکم بر جامعه. جایی که مدرنیته وارد شده ولی رسوم و عادات و خورده فرهنگ های ناشی از آن وارد جامعه نشده است.سایش این خورده فرهنگ ها به هم، به واکنش های جمعی گاه خشونت بار منجر می شود. که دستمایه خوبی برای داستان است. این داستان نیز فرم را در خود حل کرده و قدرت آن به قدرت روایتگری افزوده است.هرچند که تکرار ها گاه آزار دهنده می شوند.گاهی شلوغی بیش از حد مانع از تشخیص هویت افراد می شود. اما با این حال داستان خوبی در این فرم است.
تهران دوستت دارم
تهران دوستت دارم به حق بهترین و کامل ترین داستان این مجموعه است. داستان چنان سیال است که می توانی خودت را در خیابان های تهران مجسم کنی و همراه با راوی به یک ملاقات عاشقانه بروی.ملاقاتی که هرگز صورت نمی گیرد. ملاقاتی که می تواند ملاقات راوی باشد با تهران. تهرانی که خود نقش معشوقه را بر عهده می گیرد. سرد و تلخ اما وسوسه بر انگیز.انچنان جایگزینی تهران و معشوقه به آرامی و از پس لایه ها انجام می گیرد که ناگهان در انتهای داستان تصور می کنی از اول معشوقه ای در کار نبوده و عشق همین تهران بوده که راوی را در خود حل کرده است و آن وقت گم گشتگی راوی نیز حالتی مجنون وار و تازه می یابد.در عمق داستان شیدایی و سر گشتگی راوی فضای توهم آمیزی می سازد. راوی را با تمام احساسات انسانی اش در مقابل جسمیت خیابان قرار می دهد.تا جایی که سنگ های پیاده رو ، پل های عابر،عابر بانک و حتی اتوبوس های سریع معنایی غیر از یک وسیله ساده پیدا می کنند. هویت می یابند. مثل ادمهای نقش می پذیرند و گاه خبیث می شوند و گاه مظهر مهر. تا در نهایت، در پایان شب ما هم در کنار راوی دراز بکشیم و به آسمانی زل بزنیم که ستاره اش سرخ است و از بالای میدان آزادی سقوط می کند.
سروش رهگذر با مجموعه تازه اش نشان می دهد به مرحله ای تازه رسیده است. مرحله ای که می تواند سکوی پرش او باشد.نگاه قدرتمند او در کشف جزییات به ظاهر بی اهمیت و نقش دادن به آنها، به داستانهایش روح می دهند.نزدیک شدن به تجربه های واقعی زندگی و ترسیم واقعیت های تلخ و شیرین هر چند با نگاهی تلخ و انتقادی و سنگین، داستان هایش را چند لایه کرده است. در بعضی از داستان ها با نویسنده ای به شدت قصه گو رو به رویم.نویسنده ای که می داند چطور فرم را در خدمت داستان قرار دهد و می داند کجا باید سکوت کند تا داستان در ذهن ما بارها و بارها تجربه شود.از این رو نام این نوشته را گذاشتم گامی که دیگر محال نیست.چرا رهگذر اکنون مسیر تازه ای پیش رو دارد. فارغ از دغدغه های نوشتن برای چاپ شدن.مطمئن هستم فردا و فردا های پیش رو از او بسیار خواهیم خواند.
کتاب را می توانید در وبلاگ رهگذر نامه دانلود کنید
پاره هاي انار خوني
پاره اول
دلم ميخواست هر پنج نفرمان مرده باشيم.اينكه آرزو كني،كسي به خاطر خواسته تو بميرد شايد كار كثيفي باشد اما گاهي به مرگ نياز داري.مرگي ناگهاني و بدون دليل.
خون سرخ انار از شيشهي جلوي ماشين سر ميخورد پايين.قطره،قطره ميچكد و از برف پاكن ها رد ميشود.يكي از برف پاكن ها كه هنوز دارد جان ميدهد،پخشش ميكند روي خورده شيشه هاي شكسته.مثل رگي كه با هر تپش مشتي خون بپاشد بيرون.اگر جيغ نزده بودم ،شايد حالا به مقصد رسيده بوديم.برف ميباريد.برفي ريز و مداوم مثل پودر ماشين لباسشويي پخش ميشد و نفوذ ميكرد به لباس ها،به چشم ها ،به نفس ها.مي خواستم زودتر بر گردم خانه.سردم بود.گل، از شلوارم خودش را بالا مي كشيد و تا مغز استخوانم را مي سوزاند.گلوله اي سنگين روي قلبم فشار مي آورد.سردم بود. كاش با اتوبوس آمده بودم.كاش اصلا پياده آمده بودم.مي توانستم چهار نفر ديگر را به كشتن ندهم.
سامسونت مرد افتاده روي صورتم،دستش زير سينه ام گير كرده.پاهايم را حس نميكنم.دلم مي خواهد مرده باشم ، همين طور آرام.صداي آژير ميآيد.بوي خون وبنزين نفس را پر كرده.چيزي دارد ريه هايم را فشار ميدهد،نفسم پايين نميرود.
اگر جيغ نكشيده بودم: نگهدار!حالا حتما رسيده بوديم و پله ها را دوتا يكي ميدويدم بالا.سر راننده از شيشه بيرون است.شايد اين خون اوست كه پخش شده و روي شيشه ها راه باز كرده.پس اين بوي انار ،اين مزه انار در دهانم از كجاست؟
همه شيشه ها خورد شده اند؛جز اين يكي كه كنار من است.همين كه دستم را فشار ميدهد.كاش مي توانستم دستگيره اش را پيدا كنم، شيشه را بدهم پايين تا سوز هواي بيرون،اين بوي بنزين و خون و انار را با خودش ببرد.شايد به خاطر انار هاست كه همه ما مرده ايم.
راننده داشت موج راديو اش را تنظيم ميكرد.سر خوردم روي صندلي عقب.نميخواستم ببيند با شلوار پر از گلم،ماشينش را به گند مي كشم.
راننده از توي آيينه گفت: خود مترو پياده مي كنم ها!
سر تكان دادم.در جلو باز شد و كولهي آبي رنگي هل خورد داخل.راننده از ماشين پياده شد و داد زد: مترو، مترو ...
نمي دانم چرا هميشه كيف ها را قبل از آدمها مي بينم؟سامسونت مرد بزرگ بود.طوسي براق.همين كه حالا روي صورتم افتاده و نمي گذارد ببينم مرده يا نه.سمت راست صورتم بي حس شده، سمت چپم، سردي سامسونت را حس ميكند.گلوله سرد برفي هنوز در گلويم گير كرده.قلبم توي مغزم ميزند.
انار ها مثل چراغ خطر، چشمك ميزدند.هميشه اين فصل سال ميديدمشان.يك دستشان پلاكارد بزرگي بود كه رويش با خط بدي نوشته بودند (( انار خوني)).انگار انار هميشه بوي خون مي دهد.اصلا انار خون آدم است كه تا پوستش را مي شكافي مي زند بيرون.هنوز به انار ها نرسيده بوديم كه داغي دستش را حس كردم.سامسونتش كمي تكان خورد و آرام دستش آمد روي پايم.درست بين رانهايم.چهار انگشت متحرك.بايد كاري ميكردم.بايد جيغ ميكشيدم. بايد ميزدم توي صورتش.انگشتهايش حالا معلوم نيست كجا رفته.ماشين كه برگشت،فقط حس كردم محكم كوبيده شدم به سقف و همان موقع چيزي راه گلويم را بست.شايد اگر گفته بودم، دستش روي پايم بوده،راننده آرام توقف ميكرد و ميگفت : خانم پياده شو،حال شر نداريم.
ميخواستم داد بزنم و بگويم: نگه دار تا انگشت اين مرتيكه كثافت رو نشكوندم.
به جايش خر خر آرامي از گلويم بيرون آمد.به انار ها رسيده بوديم،ميديدمشان كه چطور روي تكه چوب به سيخ كشيده شده بودند و مثل چراغ قرمز خطر روشن و خاموش ميشدند.بايد خودم را خونسردنشان ميدادم.بايد لحنم بي تفاوت ميبود تا مثل بارهاي قبل راننده نگويد: مشكل از خودته!
گفتم : لطفا نگه داريد.چهار انگشت رانم را فشار داد.هنوز دستش بين رانهايم ميرفت و ميآمد.راننده خودش را به نشنيدن زد.بلندتر گفتم : آقا نگه دار!
راننده گفت: خانوم وسط اتوبانيم ها!
فشار انگشتها كمتر شده بود.نميخواستم نگاهش كنم.اگر صورتش را ميديدم،ديگر ولم نمي كرد.در خوابهايم تكرار ميشد.در بيداري به قيافه همه آدمهايي كه مي ديدم، شبيه ميشد.سامسونت طوسي براق،بايد از اون همين را به خاطر ميسپردم. همين بس بود تا از هر مردي كه سامسونت دستش داشت دورتر بنشينم.روي صورتم كمي جا به جا ميشود. پس كس ديگري هم زنده است.دوست دارم پيرمردي باشد كه بعد از مرد نشسته بود.كاش چند دقيقه زودتر رسيده بود.حالا همه ما زنده بوديم و در جمعيت مترو گم شده بوديم.كوله آبي هم تكان ميخورد.پس او هم زنده است.ماشين هم تكان ميخورد.پس ماشين هم...
كسي با مشت به شيشه ميكوبد.شايد منم كه قبل از تصادف به شيشه ميكوبم و داد مي زنم : بي شرف نگه دار،ميخوام پياده بشم.دست اين كثافت...
نه اين طور نگفتم.هيچ وقت اين طور نميگويم.دلم ميخواهد اين طور گفته باشم.شايد گفته باشم:لطفا بايستيد،ميخواهم انار بخرم. نه، اين جمله مال من نيست. يادم نمي آيد چه گفتم.مي دانم توي جمله ام انار بود و دست مرد.شايد گفته باشم كه دست اين آقا... نمي دانم ... هر چه بود،راننده را وحشي كرد.برگشت و با خشم به ما دو نفر نگاه كرد.ماشين كشيده ميشد به سمت انارها.يا انارها كشيده ميشدند به سمت ماشين.انارها كوبيده شدند به شيشه.راننده فرمان را چرخاند.ماشين دور خودش چرخيد،روي دو چرخ بلند شد.محكم خوردم به سقف.زبانم ماند لاي دندانهايم.نفسم بند آمد.دلم مي خواست هر پنج نفرمان مرده باشيم.دلم مي خواست انار بخرم.دلم مي خواست پله ها را تا طبقه چهارم بالا ميدويدم و توي آشپزخانه پيدايش ميكردم.دلم ميخواست مرد مرده باشد.دلم ميخواست انار هاي پخش شده روي شيشه را يكي يكي جمع كنم و دهانم بگذارم و ببينم طعم خون انار چه حسي دارد.
پاره دوم
پله ها را دوتا يكي ميدوم بالا.بوي تلخش تمام راهرو را پر كرده.چراغ نميزنم.پلاستيك پر از انار را اين دست به آن دست مي دهم.رد قرمزي روي مچم مانده.از جايش كه ميسوزد،ميفهمم.پاگرد طبقه چهارم كه ميرسم،كيفم را باز ميكنم.پلاستيك را زمين ميگذارم و دنبال كليد ميگردم.اسپري خوشبوكننده را از طاقچه نورگير بر ميدارم وتوي راهرو ميزنم.ميدوم طبقه پايين.بويش تا آنجا هم ميرود.همه همسايه ها فهميده اند.دوباره ميدوم بالا.بايد خونسرد باشم.بايد تصور كنم هيچ اتفاقي نيفتاده است.دستم ميلرزد.كليد جا نميرود.چراغ موبايلم را روشن ميكنم.سعي ميكنم نفس عميق بكشم.احساس ميكنم چيزي داغ درون رگهايم ميدود.دلم ميخواهد خودم را پرت كنم توي دستشويي.پا به پا مي شوم.كليد لعنتي،قفل لعنتي،دركثافت باز شو.در باز ميشود.هل ميخورم داخل.هرم داغ بخار تلخ نفسم را بند ميآورد.ميدوم سمت دستشويي.حال تهوع دارم.مايع داغ به سنگ هاي سرد ميخورد و بخار بلند ميشود.بايد خونسرد باشم.دلم مي خواهد با لباس بروم زير دوش آب داغ.اما حالا موقع اين كارها نيست.شك ميكند.بايد فكر كند همه چيز عادي است.حوصله مرافعه ندارم.نميخواهم دوباره ساز برگشتن كوك كند.بايد هرجور شده خودم را اينجا بند كنم.بايد آرام باشم.اتفاقي نيفتاده.شايد اصلا اشتباهي انگشت هاي مرد موقع جا به جايي به پاي من خورده.گلوله اي برفي از صبح در گلويم مانده.سينه ام ميسوزد.نبايد سرما بخورم.بايد زودتر شلوارم را در بياورم لباس گرم بپوشم.انار ها را پوست بكنم.
انار ها را تو نياوردم.
بلند مي شوم.چهره ام در آيينه داد ميزند كه مردي انگشتهايش را روي پايم گذاشته و بين رانهايم كشيده است.
آب سرد را باز ميكنم.صورتم تب دارد.چند مشت آب سرد ميپاشم به صورتم.پوستم جمع ميشود.چشمهايم باز ميشوند.چهره ام در آيينه خونسرد شده.دستم را زير آب سرد ميگيرم.لبهايم جمع ميشوند.محكم ميشوم. آب سرد آدم را محكم ميكند.
بيرون ميآيم و بلند ميگويم : سلام
با قل قلش جواب ميدهد : عليك
در را باز ميكنم و پلاستيك انارها را ميكشم داخل.از جايش بلند هم نميشود.بود و نبودم برايش يكي شده.پلاستيك را روي اپن ميگذارم.بين يخچال و گاز براي خودش جا درست كرده.پلاستيك را نشانش ميدهم و ميگويم: بلاخره انار خوني خريدم.
لوله را از دهنش بيرون مي كشد و با نرمه دودي كه از دهنش ميزند بيرون ميگويد: انار گازوئيلي.
لبخند ميزنم و ميگويم:حالا باز مي كنيم ،معلوم مي شه.از نزديك ديدم سرخ سرخ بود.من كه باورم نميشه بهشون گازوئيل بزنن.
روز گليم جا به جا ميشود؛پايش را دراز ميكند و رويش دست ميكشد.آخ آرامي زير لب ميگويد.به سمت اتاق كه ميروم با لحن مهرباني ميگويم: سراميك سرده ،لااقل صندلي بزار بشين.
خوب است. همه چيز عادي است.لحنم خوب است.لباس هايم را ميكنم.كشو را ميكشم.يك لباس جديد ميخواهم.يك لباس كه نشان بدهد مال او هستم.تاپ بافتني صورتي رنگي از زير لباس ها ميكشم بيرون.شلوار سفيد نو مانده ام را ميپوشم.شايد اين اتفاق براي هر دويمان خوب باشد.شايد شب،اگر روي تخت بخوابد،برايش تعريف كنم.اگر دوباره جايش را كنار شوفاژ نيندازد.برايش پماد هم خريدهام.اول پايش را آرام آرام ماساژ مي دهم ، دردش كمتر ميشود.خودش ميگويد اين لعنتي تلخ هم ديگر جوابش را نميدهد.روي لبهايم رژ صورتي كمرنگ ميزنم.نبايد احساس كند خيلي عوض شدهام.زود مي فهمد.اصلا همين كه خودم ميدانم بس است.دوباره كلافه ميشود.دوباره تا صبح در اتاق راه ميرود.دوباره ميگويد: برگرديم.همون سگدوني شرف داره، به اين جاكش خونه. نه، همين كه خودم ميدانم بس است.
صداي به هم خوردن ظرف ميآيد.بلند شده.بيرون ميروم.پلاستيك را از روي اپن بر ميدارم.ليوان چايش را هم ميزند.شكرهاي ته ليوان را نگاه ميكند كه دور خودشان ميچرخند و حل ميشوند.دوباره مينشيند.هنوز بوي تلخش حالم را به هم ميزند.لاي پنجره آشپزخانه را باز ميكنم،خنكي برف ميزند توي صورتم.قل قلش را ول ميدهد و بخار مثل ذره هاي خاك كشيده ميشود طرفم.
- ببند سوز مياد.
صدايم را پايين ميآورم: بوش تمام ساختمونو گرفته.چرا پارچه رو نميذاري زير در؟
خم شده. قوز كرده.احساس ميكنم مثل بچهي كوچكي در بغلم جا ميشود.ميدانم درد دارد.ميدانم مرفين هم ديگر جوابش را نميدهد.اما اين بوي مزخرف حالم را به هم ميزند.
چاقو را بر ميدارم، متوجه نميشود.پشتش به من است.وقتي به اين حال مي رسد،رگش را هم بزنم،نميفهمد.اناري بيرون ميآورم.دلم ميخواهد مزه اش كنم.اگر تنها بودم،فشارش ميدادم و آبش را ميمكيدم.اما دلم ميخواهد برايش دانه كنم.اين طور يادم ميرود.خودم هم فراموش ميكنم.پوست انار شكاف بر ميدارد.پوست خودم هم.
وقتي مرد دستش را گذاشت بين پاهايم انگار پوستم را شكافت.دلم ميخواست داد بزنم اما خيلي آرام پول را گرفتم سمت راننده وگفتم پياده ميشوم.
كله كچل در آيينه خم شد و گفت : كل كرايه رو مي گيرم ها!
گفتم: ايرادي نداره فقط نگه داريد.
چهار انگشت دوباره برگشت سرجايش،زير سامسونت.مرد سامسونت طوسي براقش را جوري گذاشته بود كه كسي شك نميكرد.آن هم در تاريكي ماشين.
از پوست انار شكافته ماري بيرون ميخزد.روي انگشتهايم راه باز ميكند و خودش را ميكشاند تا مار سرخي كه از جاي پلاستيك ورم كرده و روي نبضم بازي ميكند.با هم جفت ميشوند.مار اناري ، ماده اش را در خود ميپيچد. با او يكي ميشود.مار را روي دستم بازي ميدهم.بلند ميگويم: اوف .... واي و انگشتم را ميمكم.
سرش را بلند ميكند: بريدي؟
دستم را ميبيند،از جايش بلند ميشود.
- ببينم دستتو... كجاشه؟
خنده ام ميگيرد.زير لب ميگويد: زهر مار.
قهقهه ميزنم.از همان قهقهه ها كه به قول خودش مثل شكستن جام بلور توي آب است.وسط خنده ميگويم: ديدي ... مثل خونه ... راست ميگن انار خوني.
چهره اش در هم كشيده ميشود:همه چيمون بوي خون مي ده.كثافت
تلخ است.همه چيز تلخ است.هوا تلخ است.مردم تلخ است. بغض ته گلويم تلخ است.بر ميگردد سر جايش.دستم را زير آب سرد ميشويم.مينشينم كنارش.انار دانه شده را سر ميدهم طرفش.سرم را تكيه ميدهم به پشت قوز كردهاش.تنش مثل هميشه سرد است.چشمهايم را ميبندم و به قل قل آرام ريه هايش گوش ميدهم.بازو هايش را ميگيرم.دست ميكشم روي رگهاي ورم كرده.مثل مجسمه نازكي زير انگشتهايم ميلغزد. يك مجسمه مرمري.بازو هايش را در دستهايم فشار ميدهم و لبهايم را ميچسبانم به پشت گردنش.لوله را از دهانش بيرون ميآورد و ميپرسد:طوري شده؟
هميشه ميفهمد،نميدانم چطور؟بايد خونسرد باشم.نمي خواهم امشب را خراب كنم.نمي خواهم تلخ ترش كنم.نبايد صدايم بلرزد.ميگويم : نه،چطور؟
قبل از آنكه لوله را در دهانش بگذارد،ميگويد: مهربون شدي!
دانه اي از انار ميكنم.كف دستم بازيش ميدهم.يكي از اين انار ها ما را به بهشت ميبرد.يكي از همين انار هاي خوني.ميخواهم دانه،دانه مزه اش كنم.يكي را دهانش بگذارم، يكي را دهان خودم.يكي از ما دو نفر بلاخره به بهشت ميرسد.
پاره سوم
زير گوشم زمزمه مي كند:اجازه مي دين من حساب كنم؟
دستم را از روي دستش پس مي كشم.دست ديگرم كيف را محكمتر مي فشارد.بدنم مي لرزد.مي دانم دارم چكار مي كنم.خوب مي دانم.راننده از آيينه به صورتم زل مي زند ، او هم فهميده است. مرد دستش را از بين پا هايم پس مي كشد.اسكناس مچاله را از بين صندلي به طرفش مي گيرد و مي گويد : دو نفر.
پيرمرد كناري پياده مي شود.با تحقير به من نگاه مي كند. او هم فهميده است.حال تهوع دارم.دلم آشوب است.حلقه را مي چرخانم.جابه جايش مي كنم.كمي بيرون مي كشمش.پوست زيرش سفيد تر است.معلوم است كه، مدتها حلقه اي آنجا بوده.برش مي گردانم سر جايش.مرد خم شده تا بقيه پولش را بگيرد.راننده چيزي مي گويد كه نمي شنوم.از ترافيك آزادي بيرون نيامده بوديم كه دستش لغزيد بين پاهايم.آنقدر آرام كه حتي شك كردم واقعا دستش آنجاست يا من خيال مي كنم.بدنم كرخت بود.پاهايم را حس نمي كردم.فشار ملايم انگشتهايش كه شروع شد.داغي دستش از سر انگشت ها چكيد زير پوستم.كيفم را گذاشته بودم روي پايم.خواستم برش دارم.فشار دستش زياد شد.انگشتهايش با من حرف مي زدند.نه خواهش مي كنم.فقط چند لحظه ...
سعي كردم جاي ديگري را نگاه كنم.قبض هاي تلفن و برق در دستهايم مي لرزيدند.عددهايشان تو هم مي رفتند ،از هم دور مي شدند.نمي توانستم يك صفر را از آخرشان كم كنم تا به تومن حساب كنم.دستش داغ تر مي شد.فشار انگشتها بيشتر.نمي خواستم نگاهش كنم.بايد مي گفتم راننده جايم را با پسر جوان جلويي عوض كند.اما آنوقت بايد توضيح مي دادم چرا.بايد مي گفتم اين آقاي بي فرهنگ دستش را .... آنوقت هم نگاه راننده فرقي با حالا نمي كرد.
مرد بقيه پول را مي گيرد.رو به روي من مي ايستد.قدش از من بلند تر است.كت و شلوار اتو كشيده اي پوشيده.بوي ادكلنش را با همين فاصله مي توانم احساس كنم.توي ماشين بويش حس حمام آب داغ را به آدم مي داد.بويي مثل شكلات تلخ.
قبض ها هنوز در دستم مي لرزند.مي چپانمشان در كيف.رو به رويم ايستاده و حرفي نمي زند.برف ريز و مداوم از صورتمان سر مي خورد پايين.روي آرايش صورتم رد مي اندازد.رد برف مي سوزد.نور چراغ هاي وانت سايه اي روي صورتش انداخته.چهره اش در تاريكي خوب معلوم نيست.جلوي موهايش ريخته.
سعي مي كنم قدم بردارم.پاهايم به زمين چسبيده.كسي محكم پاهايم را گرفته است.شايد برفها دست دارند. شايد برفها دلشان مي خواهد،تا ابد همين جا بايستيم و آنها ما را غرق كنند.مثل دوتا آدم برفي كه بچه ها موقع رفتن به مدرسه گلوله برفي پرت مي كنند طرفشان؛ اما آنها خيره به نقطه اي نا معلوم فقط ايستاده اند.
مي گويد:انگار مي خواستيد انار بخريد.
صدايش مثل مخمل نرم است.مثل دستش، وقتي دستم را گذاشتم رويش وانگشتهايش را به تنم فشار دادم.به انار ها نگاه مي كنم كه روي وانت تلمبار شده اند.چند تايي كه قاچ خورده اند زير نور لامپ ها،سرخ سرخ لبخند مي زنند.سعي مي كنم لبخند بزنم.به طرف وانت مي رود.سايه اش روي زمين كش مي آيد و بلند تر مي شود. هميشه فكر مي كردم فقط مردهاي زشت و چاق از اين كارهاي مي كنند.اما او نه زشت است نه چاق. مرد علامت چشمك زن اناريش را به وانت تكيه مي دهد و چند انار بر مي دارد.يكي را مي شكافد.خون سرخ انار بيرون مي زند.امروز چندم ماه است؟به قبض ها نگاه مي كنم.دفعه قبل همين موقع ها بود.مرد جا به جا مي شود.جلوي نور را مي گيرد.سرد تر مي شود.از روشنايي به سايه مي روم.گلوله برفي در گلويم بالا و پايين مي رود.برفها دستهايشان را به شلوارم گرفته اند و از من بالا مي آيند.مثل بچه هايي كوچكي كه نمي گذارند مادرشان از خانه بيرون برود.مثل بزغاله هاي كوچك بز زنگوله پا كه مي ترسند مادرشان را گرگ تكه تكه كند.
بر مي گردد به سمت من.صورتش سرخ شده.يك دانه انار بيشتر در دستش نيست.
مي گويد:اين انار با همه انار ها فرق داره.
سرم پايين است.چيزي نمي گويم.فقط روي بره هاي كوچك سفيد راه مي روم و سعي مي كنم صداي بع بعشان را نشنوم.
مرد با لحن دوستانه اي مي گويد: بعضي وقتها اتفاق هايي مي افته كه توضيحش مشكله.زياد بهش فكر نكن.
خوابم گرفته است.چند شب است درست نخوابيده ام.تنها در اتاق تاريك دربسته خوابم نمي برد.مرد شانه به شانه ام راه مي رود.دستهايمان گاهي با هم برخورد مي كنند.گرماي دستش را كنار دستم احساس مي كنم.دستش را مي گيرم راه رفتنش سنگين مي شود. انگار نمي خواهد اين رفتن تمام شود.او هم دوست دارد اين اتوبان تا آخر دنيا كش بيايد و ما همين طور زير برف و سوزي كه نفسمان را سنگين مي كند راه برويم.گرماي دستش مثل خون تپش دارد.
مي گويد:تنها زندگي مي كنيد؟
سرتكان مي دهم.مي گويد: آخه حلقه دستته.
دستش را رها مي كنم.زير لب با صدايي كه خودم به زحمت مي شنوم مي گويم:مدتهاست فقط با هم همخونه ايم.
سر تكان مي دهد.موهاي باقي مانده روي سرش جوگندمي شده اند.شال گردن آبي و سفيدي دور گردنش بسته.هميشه دلم مي خواست يكي از اينها برايش ببافم.فايده اي ندارد.مدتهاست كه از خانه بيرون نمي رود.جايش بين اجاق و يخچال امن است.مطمئن قدم بر مي دارد.جاي پاهايش عميق تر از من در برف باقي مي ماند.ماشينها با سرعت از كنارمان عبور مي كنند.سايه هايمان را با هم يكي مي كنند.اين بار او دستم را مي گيرد.مي گويد: انار دوست داري؟
انار را در دستم فشار مي دهم.انار خوني.خون سرخ انار زير پوستم مي تپد.قلب انار دارد از جا كنده مي شود.بايد حرف بزنم.بايد فكر كند من هم مثل خودش آرامم.بايد فكر كند احساس امنيت مي كنم.
مي گويم: تو هر اناري يه دونه هست كه آدمو مي بره بهشت.
انار را به دستش مي دهم.انار را بو مي كشد.مي گويد : بهشت اينجاست.بهشتو مي شه اينجا هم ساخت.مي خندد.نور ها زياد مي شوند.ماشين ها سرعتشان را بيشتر مي كنند.بره هاي آرام گرفته اند.وقتي پا رويشان مي گذارم،مع كوتاهي مي كنند و دوباره مي خوابند.
اينبار او دستم را مي گيرد.سرش را نزديك مي آورد.مي گويد:سردت نيست؟من دارم يخ مي زنم.خونه من همين خيابون بغله.اگه دوست داشته باشي ....به سمت كوچه تاريكي نگاه مي كند.
گلوله برفي از گلويم پايين رفته و توي كمرم تير مي كشد.دستش را محكمتر مي گيرم. مي گويم:قبلش بايد برم عابر بانك چند تا قبض پرداخت كنم.
لبخند پيروزمندانه اي مي زند.انار را در دستم فشار مي دهم.مي گويد: بريم خونه، اينترنتي حلش مي كنم.
انار در دستم سنگيني مي كند.اناري كه رنگ خون دارد ولي قلب دانه هايش سفيد است.انار را كه پوست بگيرم، دانه دانه اش را در دهانم مي گذارم.بايد يكي از اين دانه ها مرا به بهشت ببرد.آنجا ديگر تاريك نيست.آنجا ديگر سرد نيست.ديگر بره هاي كوچك برف زير پايم انقدر بلند گريه نمي كنند.
بندرعباس – اسفند 90
سالها بايد بار اين سكوت را بكشم.بهاي اتفاق هاي كوچك زندگي بزرگتر از آن است كه باورش داريم.
فقط يك پلك با من باش ، نمي خوام از كسي كم شي
ازت تصوير مي گيرم ، كه روياي يه قرنم شي
فقط يك پلك بامن باش،بگم سر تا سرش بودي
به قلبم حمله كن يك بار، بگم تا آخرش بودي
نمي شي عشق ثابت، پس بيا و اتفاقي باش
يه فصلو كه نمي موني ،تو يك لحظه اقاقي باش
نمي شه با تو كه خوبي ،به ظاهر هم كمي بد شد
به آدمهاي شهرت هم، علاقمند بايد شد
فقط يك پلك بامن باش،فقط يك پلك با من باش
.....
دارم يه قصه مي سازم،از اين تنهايي بي تو
بيا بشكن روايت رو ، تو نقش تازه وارد شو
كجاي نقطه پايان مي خواي تو فال من باشي؟
نخواستم بگذرم از تو ،كه تو دنبال من باشي
اگه قلبت يه جا ديگه است ،با چشمهات صحنه سازي كن
اگه گيري نمي توني،توي دو نقش بازي كن
نمي شي عشق ثابت،پس بيا و اتفاقي باش
يه فصلو كه نمي موني ،تو يك لحظه اقاقي باش
نمي شه با تو كه خوبي،به ظاهر هم كمي بد شد
به آدمهاي شهرت هم ،علاقمند بايد شد
فقط يك پلك بامن باش،فقط يك پلك با من باش
فقط يك پلك با من باش ..........
پ.ن گاهي وقتها اتفاق هايي مي افتند كه جهانت را زير رو مي كند.گاهي خودت شعله باروت را روشن مي كني و بعد سيگاري مي گيراني و منتظر انفجار مي ماني.اين روز ها از همان روزهاست....
نگاهي بر وضعيت نويسندگان جوان و راهكار هايي براي برون رفت از بحران هميشگي
نوشتن از وضعيت موجود هميشه سخت است.مهمتر از آن اين كه نگارنده نيز خود درگير چنين وضعيتي باشد.اما به هر حال شايد نوشتن اين مطلب جرقه اي باشد براي بقيه تا آنها راه حل هاي تجربه شده شان را در اختيار ديگران قرار دهند شايد روزي به اين روند فرسايشي موجود پايان دهيم.
دهه هشتاد،دهه اوج گيري جشنواره هاي ادبي بود.دهه اي كه كوچكترين شهر هاي ايران نيز سالي يك دوبار جشنوار شعر و داستان برگذار مي كردند و اين جشنواره ها كه عموما با حمايت بخش دولتي برگذار ميشد؛ به شكلي ويتريني بود براي نشان دادن عملكرد مديران. مزايا و معايب اين جشنواره ها خود موضوع بحث مفصلي است.اما در كنار تمام بار هايي كه اين جشنواره ها بر دوش مي كشيدند.يك نكته بسيار كليدي فراموش شد و آن اينكه فرداي بعد از جشنواره چه مي شود؟
جشنواره ها استعداد هاي بيشماري را نمايان كردند.استعداد هايي كه تا قبل از آن در انجمن هاي كوچك خود در كنار دوستانشان و براي آنها مي نوشتند.نسل جواني كه با انصاف بگوييم خوب هم مي نوشتند.در كنار هم قرار گرفتن اين جمعيت يك اتفاق مهم بود.مثل پازلي كه تكه هايش چفت شده باشد تصوير رنگارنگي از ادبيات سراسر كشور پيش روي مخاطبان قرار داد.داوران اين جشنواره ها نيز كه عموما داستان نويس بودند با شوق فراوان به اميد درخشش اين استعداد ها نشستند. مثل موقعي كه درختهاي جوان باغ شكوفه مي دهند. اين شكوفايي نويد فردايي پر بار مي دهد.
اما ما فراموش كرده بوديم كه نوشتن تنها يك طرف ماجراست و عرصه ادبيات مثل هر مقوله ديگري در هنر، بازار خاص خودش را دارد.مثل سينما يا موسيقي.تا اينجاي ماجرا را همه در جريانيم.نويسندگاني كشف شدند.كارشان هم خوب بود.اما اين نويسندگان چند ساله بودند؟اين شاه كليد مسئله است.نسلي كه در جشنواره هاي شركت مي كردند عموما بين بيست تا سي سال داشتند.يا دانشجو بودند يا قرار بود دانشجو شوند.سرباز بودند يا قرار بود به سربازي بروند.اكثر آنها هنوز با بحران هاي دوره جواني رو به رو نشده بودند.به قول قديمي ها هنوز زير و بم زندگي را نديده بودند.تنها شوق نوشتن داشتند.
فرداي بعد از جشنواره همه انتظار داشتند در چند سال، آن همه پتانسيل يك باره به فعل درآيد و آثاري از اين نويسندگان در ويترين كتابفروشي ها خودش را نشان دهد.اما اين اتفاق نيافتاد. چرا؟ سالهاست كه اين سوال را از خودم مي پرسم. مدتها پيش مصاحبه اي از كارور خواندم.كه كليد بزرگي بود براي من.كارور در مصاحبه اش گفته بود احساس مي كنم تا پيش از دنيا آمدن بچه هايم هيچ اتفاق مهمي در زندگي من نيافتاده بود كه ارزش نوشتن داشته باشد.اين جمله انگار همان نور بود.بله هنوز اتفاقي براي ما نيافتاده بود.به داستان هاي برنده جايزه نگاه كنيد... عموما فضاهاي تجربه شده در كودكي نويسنده يا تجربه شده در فضاي زندگي آن زمانشان است.
نويسندگان جوان واقعا جوان بودند.هنوز آنطور كه بايد زندگي نكرده بودند.هنوز كوله بارشان پر نبود.گاهي مي بينم كه نويسندگان نسل قبل يا حتي دوستان هم دوره خودمان مي پرسند اين سالها چه كرده ايد؟من جوابم هميشه يك چيز بود زندگي.بله دانشگاه رفتن ،درس خواندن ،ازدواج كردن،سربازي رفتن،كار كردن،كرايه خانه دادن و ..... بخشي از تجربه زندگي واقعي بود كه نويسندگان دهه هشتاد عموما جوان فاقد آن بودند و داشتند كم كم به دست مي آوردند.اين تجربه ها زمان، انرژي ، فكر نياز داشت.اين بود كه روند كند اين جوان ها باعث شد.انتظار هاي جامعه بر آورده نشود.باز هم مثالي از كارور مي آورم چون به نظرم او نيز در مسير اين تجربه گرايي حرف هايش واقعا حقيقت دارد و به زندگي ما هم نزديك است.از زندگي نويسندگان ايراني كمتر خبر داريم.كارور در پاسخ لري مك كافري كه مي پرسد آيا از لحاظ روحي و جسمي به جايي رسيده ايد كه مي توانيد((درستي )) دنيايتان را باور كنيد.يعني آنقدر كه براي براي حفظ دنيايي خيالي در داستان كافي باشد؟ مي گويد:دقيقا اين احساس را دارم.زندگي ام نسبت به سابق خيلي فرق كرده قابل فهم تر شده.پيش تر به واقع در حالت نا اميدي به سر مي بردم.عاجز از فهم بودم و در آن وضع نوشتن داستان نا ممكن بود..حالا اميد دارم.اميد به معناي باور.حالا باور مي كنم كه دنيا همانطور كه امروز براي من هست،فردا هم خواهد بود.
اين پاراگراف به راستي وضعيت ما را نشان مي دهد.جواني كه تازه از خانواده جدا شده و به دنبال هويت مستقل است.مسئله درآمد،مسكن،ازدواج و... همه بر روند نوشتنش تاثير مي گذارند.اين است كه مي بينيم استعداد كشف شده ما با بحران مواجه مي شود.در اين چنين فضايي انتظار نوشتن ،انتظاري بيهوده است.چرا كه بايداين تجربه ها به تجربه هاي زيست شده ما اضافه مي شدند. از سويي انتظار فضاي ادبي كه به نوشتن و زياد نوشتن از باوردارد يك سو و مشكلات سنگين زندگي بسياري را به سمت ننوشتن سوق مي دهد.اينكه داستان را ببوسند و براي هميشه كنارش بگذارند.يا حداقل خودشان را از فضاي داستان دور كنند.اين سالهاي با استعداد هاي بسياري مواجه شدم كه مي گويند وسط اين همه بدبختي داستان كيلويي چند؟همان كساني كه زماني بانيان برگذاري جشنواره بودند.كساني كه انجمن داشتند.كساني كه شبشان بي كتاب نمي گذشت.
كارور زماني از اين تجربه مي گويد كه خود به تعادل رسيده.آيا بچه ها ديگر وجود ندارند؟ازدواج ديگر وجود ندارد؟مشكل مالي ديگر وجود ندارد؟شايد همه اينها باشد اما او توانسته فضايي براي خودش تعريف كند و به يك سطح از درك برسد كه بتواند دست به خلق هم بزند.خلق يك اثر اتفاق نمي افتد مگر آنكه شما از بحران عبور كرده باشيد.وگرنه در وسط شن باد نگه داشتن تكه كاغذ هم سخت مي شود چه برسد به نوشتن بر آن.
حالا كه مسئله را شفاف باز كرده ايم به حلقه مفقوده نزديك تر شديم.حلقه مفقوده همان پل ارتباط است.پلي كه مي تواند دنياي پر بحران جواني يك نويسنده را به دوره ميانسالي نوشتن وصل كند.اميد.اين كلمه جادويي. اين كلمه نجات دهنده.اين كلمه رهايي بخش.اين نسل نياز به اميد داشت.اميد به اينكه اگر يك سال ، دو سال ، سه سال درگير بحران بود بعد مي تواند برگردد.جايگاهش همچنان محفوظ است.مي تواند توانش را صرف برنامه هاي زندگيش كند تا به ثبات برسد و در كنار آن بخشي از وجودش را همچنان متصل به ادبيات نگاه دارد.چيزي كه در بازار ادبيات ما حذف شده است و يا هرگز به آن فكر نشده.قبل از انقلاب ديدن مجموعه داستان از ده نويسنده يا يعد از انقلاب ديدن مجموعه داستان انتخابي از نويسندگان اروپايي چيز چندان عجيبي نبود و نيست.مجله ها و جنگ هاي ادبي هم دست كمي از مجموعه ها نداشتند. اما امروز تقريبا هيچ كجا چنين اتفاق هاي فرخنده اي را نمي بينيم.نويسنده بايد شانزده هفده داستان خوب داشته باشد تا بتواند يك مجموعه از آن دربياورد.اما آيا پتانسيل اين مسئله وجود دارد؟اگر مجموعه هاي مشترك فرصت مي يافتند جايگاهي در عرصه نشر پيدا كنند.نويسنده جوان نيازي نداشت تا مشقايش را به ضرب و زور ترفند هاي ادبي به سطح داستان هاي قابل چاپ برساند و كه امروز ما هجوم داستان هاي متوسط چاپ شده مواجه باشيم.اما فقط چاپ تنها مشكل نبوده و نيست.نقد و بررسي تك داستان در جامعه ما وجود ندارد.جنگ ادبي وجود ندارد.هيچ راهي براي عرضه داستان غير از راه كتاب مستقل نيست.اين نگاه و نگرش در جامعه تغيير نمي كند مگر با تغيير نگاه تك تك ما.مخصوصا نويسندگاني كه خود داور جشنواره هاي ادبي بودند. نويسندگاني كه كتاب چاپ شده دارند.اينها مي توانند اين مسئله را بيشتر بشكافند و لزوم آن را براي ناشران توضيح دهند.چه اشكالي دارد ما مجموعه داستان هايي با انتخاب يك نويسنده داشته باشيم.نام نويسنده تضميني است براي فروش مجموعه كه ناشران هميشه نگران آن هستند كه مبادا كتاب يك نويسنده گمنام فروش نداشته باشد.نويسنده بزرگ هم كم نداريم.كساني كه شناخت خوبي از داستان دارند و سليقه هاي مختلفي. منتها تنها يك شرط مهم وجود دارد. براي يك بار هم كه شده به هم اعتماد كنيم و از اعتماد هم سوءاستفاده نكنيم.كار هاي واقعي را به دست مخاطب برسانيم. يك ناشر مي تواند تك داستان هم قبول كند و از دل آن مجموعه اي بيرون بياورد.صرف نظر از اينكه اين نويسنده كجاي اين مملكت زندگي مي كند.البته جسته و گريخته بعضي جوايز ادبي به اين منظور شروع به فعاليت كرده اند اما تا زماني كه ناشران واقعا اين بازار را تعريف نكنند همچنان شاهد جاي خالي نقد بر تك داستان ها خواهيم بود.نگاهي به مجلات ادبي قبل از انقلاب و سالهاي اول انقلاب نشان مي دهد كه بحث ها و جنجال هاي فراوان، نقد هاي متفاوت بر يك تك داستان چاپ شده در نشريه اتفاق مي افتاد و همين به رشد نويسندگان ان دوران و دوران هاي بعد كمك فراوان كرد.اما حالا كجا هستند كساني كه بنشينند و يكي از همين داستان هاي نوشته شده و برنده شده در جشنواره ها را نقد كنند. حتي داوران اين آثار هم فرداي جشنواره فراموش كردند كه نقد، چيزي بيش از خوشم آمد و دوست داشتم است.
جوانها به اين اميد به جشنواره ها روي خوش نشان دادند كه فكر مي كردند، تنها جايي است كه مي توانند تك داستان هاي خوبشان را كه با بدبختي نوشته بودند؛بخوانند و مورد نقد قرار گيرند.اما در همان جا هم اين مسئله جدي گرفته نمي شد.نقد يك كار ادبي يعني شكافتن لايه هاي رويي يك اثر و رسيدن به عمق. پالايش كردن و نشان دادن تلاش هاي نويسنده.ما اين نگاه انتقادي و روشنگرانه را از جوانها دريغ كرديم.انها را زود مجبور به بزرگ شدن كرديم. مجبور كرديم از تجربه هاي نداشته شان بنويسند.از زندگي هاي نكرده.همان كاري كه در ساير عرصه هاي اجتماعي بلاي جان امروزمان شده است و آنهايي كه به اين بازي(( بدو و گرنه جا مي ماني)) تن ندادند را محكوم به حذف و فراموشي كرديم.نسل دهه هشتاد اكنون كمي به ثبات رسيده است.دانشگاهش را تمام كرده،شغل پيدا كرده،خانواده تشكيل داده،با بحران هاي فراوان مرگ ،تولد زيستن مواجه شده و اكنون اماده است كه وارد جريان تازه اي شود.اما هميشه نسل هاي بعدي وجود دارند.آنها را به مصيبت نسل ما دچار نكنيم.اجازه بدهيم سر فرصت بزرگ شوند. برايشان راهكارهايي بوجود بياوريم تا به شكلي درست فارغ از روش هاي غلطي كه فرهنگ جامعه ماشده پيش بروند.
دو.آقاي بابك اسمائيلي نقدي بر عسلويه نوشته است.خوشحالم كه اين داستان بلاخره جايي در ذهن مخاطبانش زندگي خواهد كرد، حتي اگر من نباشم.چه لذتي بيش از اين كه وسط اين فضاي مجازي كه پر از قصه و روايت است. عسلويه بتواند اندك جايي براي زيستن داشته باشد.چه مي توانم بگويم جز متشكرم از خوانشتان.جدا از روايتي كه از عسلويه داشته ايد.جدا از باور ها و عقايدتان. بايد مخاطبي را كه براي داستان زمان مي نهد ،ارج نهاد.خوشحالم كه دوسال زندگيم،دوسال خانه به دوشيم دور ريخته نشده.مي ماند زخمي كه بر دلم ماند از چاپ نشدن مجموعه كه خود حكايت ديگري است .... بماند تا هميشه...
http://babakesmaeily.blogfa.com/post-17.aspxسه.كتاب هادي كيكاووسي عزيزم بعد از هجرت به ديار نه البته باقي(خدا نكناد) كه ديار كفر ايتاليا در آمد. جايش در اين روزهاي تلخ و سرد بندرعباس، بدجور خالي است.كتابش را بخريد و بخوانيد والبته اين داستانها شش،هفت سالي از عمرشان ميگذرد و حالا ديگر دارند مثل خود ما پير مي شوند.هنوز لذت خواندن داستان ها در شبهاي تلخ فرهنگسرا زير زبانمان است.خاطره اتلو،سگ خانه آجر قرمز ،...... فرهنگسرايي كه با همه كوچكيش خانه ما بود و حالا سالهاست پاركينگ مسافران نوروزي شده.
چهار.دلم تنگ است....دلم بدجوري براي زندگي تنگ است.....نفس كز گرمگاه سينه ..... ديگر بيرون هم نمي آيد....ولش كن شما خودتان هزار جور مشكل داريد...
پنج.گاهي آنان كه ما را ترك مي كنند ،ما را بيشتر دوست دارند.
اين سوال مي تواند يك نظر سنجي باشد.دلم مي خواهد بدانم شما چه فكر مي كنيد؟ پس به سوال هاي زير جواب بدهيد.
1-دوست داريد سوژه داستاني كه مي خوانيد چه باشد؟به درون مايه هم مي توانيد اشاره كنيد.(عشق ،جنگ و...)
2- دوست داريد داستان ها پايان خوش داشته باشد يا خير؟
3- آيا به گونه هاي ديگر ادبي علاقه داريد؟(خاطره،زندگي نامه ،....)اگر گونه اي را مي شناسيد كه كمتر در جامعه ادبي ما به آن پرداخته شده برايم بنويسيد
دستتان را به گرمي مي فشارم.....
اين هفته پيشنهاد دارم به جاي داستان.
پيشنهاد اول: كتاب آيت دولتشاه را بخوانيد هرچند هنوز قسمت نشده كاملش را ببينم اما داستانهايش را چند سال قبل شنيده ام و مي دانم چه مي نويسد و به او ايمان دارم. راستش ذوق كردم وقتي خويش خانه اش را جز مجموعه هاي پر فروش ديدم.
پيشنهاد دوم: يادداشت معروفي را براي رفاقتش با گلشيري بخوانيد....اين روز ها چقدر محتاج رفاقتيم.محتاج يكي مثل گلشيري كه بهمان بگويد بشين برايت داستان بخوانم.دلم پر زده براي نشستن دور هم مثل شبهاي بانه،مثل شبهاي درود، مثل شبهاي بندرعباس .... كاش هنوز در 20 سالگي مانده بوديم با همان رفاقت هاي كارد نخورده
http://www.andishesara.com/articles
پيشنهاد سوم:تازگي ها موج جديدي راه افتاده. از آدمهايي مثل ما كه بلاخره از دنياي واقعي دل كندند و به دنياي مجاز روي آوردند و دارند كتاب هايشان را در اين فضا چاپ مي كنند. نقد داستان هاي آنها جزئي از وظيفه ماست.از اين جنبش حمايت كنيم.
http://parageraf22.blogfa.com/post-361.aspx
گاهی وقتها مثل بچه ها اشتباه می کنیم. فکر می کنیم چیزی که در ذهن ماست در ذهن بقیه هم هست.با تشکر از دوستان که در کامنت هایشان متن پست قبل را داستانی نقد کرده بودند.فقط یک نکته راجع به پست قبل بگویم... در راستای پست قبل از قبل که گفته بودم باید کاری کرد در همین وانفسا...دارم روایت های اتفاقی زندگی ام را هم جمع می کنم. فکر کردم تقسیم این بخش به تکه پارهایی برای داستان اسم مناسبی باشد. بدیهی است که من هم به عنوان داستان به پست قبل نگاه نمی کنم. دقیقا یک خاطره است که مکتوب شده و ممکن است بعد ها به درد من و یا کس دیگری بخورد. به نظرم از این روایت های روزمره و اتفاقی در زندگی همه مان هست من دوست دارم آنها را با شما شریک شوم شاید تا فردا فرصتی نباشد که خودم بخواهم بنویسمش. حداقل می دانم این مایه های داستانی می مانند تا روزی کسی سراغشان بیاید.
ساعت دو ظهر تهران
سوار اتوبوس می شوم.همه جا آرام است. اتوبوس تک و توک مسافر دارد.طبق عادت همیشه ام دو صندلی گرفته ام که شب راحت بخوابم.که یک وقت دست کسی نلغزد روی تنم.مرد صندلی کناری جزوه ای باز کرده و لیست هایش را چک می کند.ترخیص کار است.جا افتاده حدودا چهل ساله.او هم دو صندلی گرفته که شب راحت بخوابد.مرد صندلی عقبی خم می شود به سمت او.او هم فهمیده مرد ترخیص کار است.می خواهد راه باز کند برای فردایی که می رسد بندر.
ساعت یازده شب - جاده
چشمهایم سنگین می شود.کم کم خودداری ام را می گذارم کنارم. پاهایم شل می شوند.دستهایم کرخت می شوند.این یعنی دارد خوابم می برد.چشمهایم روی هم می رود خسته ام.همه جایم درد می کند.صندلی ها اتوبوس بدنم را کرخت کرده اند.
بی زمانی - تاریکی
ـ آروم بزارینش.این تنه عزیز منه که زیر خاک می ره..صدای گریه جمعیت .... این دستها .این پاها . تا دیروز راه می رفته...حالا دارین خاک می ریزید روش....
صدا در خوابم می پیچد.چشمهایم را باز نمی کنم.یعنی مرده ام؟بدنم سرد است. می لرزم لرزشی سرد بدنم را می گیرد.وحشت مثل ماری می خزد در مهره های کمرم.تمام شد؟ به همین سادگی؟اگر مرده ام پس چرا خودم حسش نکردم؟ یعنی ما تصادف کرده ایم؟پس چرا من چیزی از تصادف یادم نمی آید؟
ـ نه خاک نریزید روش...دارین عزیز منو می برید.... حالاست که این دستها و پاها دهن باز کنه و حرف بزنه.. بگه چه جاهایی که نرفته.چه کارهایی که نکرده... حالا که همه راحت می رید خونه ... میزارید منو تو خاک تنها بمونم.... مگه من تا دیروز عزیزتون نبودم.
مامانم. بابام.یعنی الان روی سر من ایستادن؟ الان کجام؟چرا چشمهام باز نمی شه؟اگه من زیر خاکم ...اگه چشمهامو باز کنم خاک پر می شه تو چشمهام.نمی خوام با چشمهای باز ببینم که کرمها تنم رو می خورن.یعنی تموم شد؟چرا اینجا؟ چرا من باید بمیرم...دستهام رو حس نمی کنم.لبهام خشک شده و به زحمت نفس می کشم.صدای هق هق گریه انقدر بلند است که انگار کسی کنار گوشم نفس می کشد.چشمهایم را بر هم فشار می دهم.نیمه خوابم.مثل ادمهایی که در بیهوشی اند مبهم صدا هایی می شنوم.الان است که صدایم کنند.الان است که قلبم را با مشت از سینه ام بکشند بیرون.بدنم را حس نمی کنم... همه چیز گنگ می شود
بی زمانی - تاریکی
صدای جیغ بلند - رو به روت دو نفر ایستادن که ازت می پرسن خدات کیه؟ بگو خدا پوله. بگو خدام شهرته. بگو خدام زندگیمه . چی می خوای جوابشونو بدی ؟ جواب بده خدات کیه؟ امامت کیه؟
صدای گریه بلند تر
سکوت.بلاخره تمام شد.یعنی رهایم کردند و رفتند؟ یعنی اینجا تنها می مانم؟یعنی تمام شد؟ دلم می خواست یک بار دیگر مامان و بابا را می دیدم. خانه مان را.. بچه ها را .. او را ...کاش کسی خبرش کند که من مرده ام.شاید حالا بالای سرم ایستاده باشد و. دارد گریه می کند. شاید خودش را انداخته روی خاکم. گریه ام می گیرد.اشک آرام آرام از گونه ها سر می خورد پایین.دلم می خواهد جیغ بکشم.اما دهانم باز نمی شود.
صدا دوباره وصل می شود
ـ نه خاک نریزید روش...دارین عزیز منو می برید.... حالاست که این دستها و پاها دهن باز کنه و حرف بزنه.. بگه چه جاهایی که نرفته.چه کارهایی که نکرده... حالا که همه راحت می رید خونه ... میزارید منو تو خاک تنها بمونم.... مگه من تا دیروز عزیزتون نبودم.
چرا این مرد مدام حرف های تکراری می زند؟تکان شدیدی می خوریم .صدا قطع می شود.راننده داد می زند:نماز صبح جا نمونی.
چشمهایم را باز می کنم.تمام مدت راننده نوار روضه گذاشته .وحشت جایش را به خشم می دهد.دلم می خواهد تکه تکه اش کنم. دلم می خواد گلویش را چنان فشار بدهم که فردا واقعا نکیر و منکر را در یک ملاقات خصوصی ببیند.بالا که می آید. دوباره ضبط را روشن می کند فکر می کنم چند نفر دیگر هم مثل من گرفتار توهم نیمه شب شده بودند. اعتراض ها بلند می شود. مرد کناری هم صدایش در می آید.
- آقا خاموش کن.مغزمون رو خوردی.
-نصفه شبی این چیه گذاشتی.
راننده با خونسردی تمام می گوید : فردا شهادته... یه چیزی باید بذاریم. هر کی ناراحته بفرمایید پایین.
کسی می پرسد- آخه شهادت کیه؟ فردا که تعطیل نیست
راننده خم می شود طرف شاگردش بعد بلند می گوید: امام پنجم .. جعفر صادق .. تعطیل نباشه بی ایمون که نیستیم. شما کافرید..
مرد داد می زند: صادق که شیشمه تازه اگه صادق بود که فردا تعطیل می شد...
راننده اتوبوس را نگه می دارد .اصلا دلم می خواد می ذارم.به کسی مربوطه؟ رسیدی برو شکایت کن.ناراحتی برو پایین.
هنوز بدنم رعشه مرگ دارد. هنوز وحشت پشت کمرم را می خراشد. پشت پنجره برفها روشن می شوند.سرما دستها و پاهایم را کرخت کرده.دلم می خواهد کسی را خفه کنم. دلم می خواهد با همین دستهای کرخت شده .... باید یک کاری می کردم اما تا وقتی رسیدیم فقط توی دلم فحش دادم.