تبليغاتX
پاتيناژ
دیشب فیلمی از سنگسار گذاشته بودند.من توی اتاق بودم و بالش را روی گوشم فشار می دادم.خوابم برد در خواب می لرزیدم و می ترسیدم. سنگسار در من بود.سالهاست که در من کسی هر روز سنگسار می شود. سنگساز جزئی از زن ایرانی است. ما سالهاست که باور کرده ایم سنگسار حق ماست.من هنوز نتوانسته ام فیلم  سنگسار ثریا میم را ببینم.

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت 20:52 توسط كافكا.ك |


خسته از کار آمده بود. چشمهایش روی هم می افتاد.دراز کشیدم کنارش

 دستهایش را در دستهایم گرفتم . خوابش برد.در خواب نگاهش کردم

موهایش سفید  بود  .دستهایم را روی موهای سفیدش کشیدم. سیاه

 شدند.کوچک شد انقدر که در دستهایم جا گرفت.من در کنار کودکی

هایش  خوابیده بودم  

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 20:54 توسط كافكا.ك |


گربه سفید زیبایی بود. دوستش داشتم.انقدر دوستش

داشتم که حالا مرگش را باور نمی کنم.

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 19:45 توسط كافكا.ك |


اینکه هستی .

                تمام هستی من است

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 21:46 توسط كافكا.ك |


سه روز مانده به آمدنت

دارد می آید.میدانم که آمدنش به خاطر من است.این که دل از همه چیز کنده تا به من نزدیک باشد دیوانه ام می کند.این روز ها همه چیز دارد سریع از کنار م عبور می کند و من می ترسم که چشمهایم را باز کنم مبادا خواب دیده باشم که هجم خالی میان انگشتهایم دارد با حضور دستهای او پر می شود.

در این  روز های غم انگیز خبر های خوش کم است.ان هم خبری که دلت را بلرزاند.

دارد می آید و چشمهای من تمام جاده ها را برایش شسته است.دارد می آید و انگار تمام جاده های عالم در دلم موج می خورند.دارد می آید.........

دو روز مانده به آمدنت

می دانم وقتی از راه برسد همه چیز تغییر می کند.تغییر خوب است اما من از تغییر می ترسم. این چند روز مدام به این فکر کرده ام که چقدر ترسو شده ام. دیگر آن ادمی نیستم که سر به زمین و زمان می گذاشت و بر همه چیز می شورید.میان سالی دارد عوارض خودش را نشان می دهد. محافظه کارانه به همه چیز نگاه می کنم. ترسو تر شده ام.

آن روز ها که زلزله می آمد.باید فرار می کردیم .قرار شد که اشیای با ارزشمان را بیرون بگذاریم و بخوابیم .چقدر برایم سخت بود که با ارزش را تعریف کنم. به معنایش فکر نکرده بودم. گریه ام گرفته بود فکر اوارگی دیوانه ام می کرد. آوارگی از مردن سخت تر بود. انگشتر تو را به انگشت کردم و داستان هایم را از اتاق برداشتم چیز دیگری نبود که برایم باارزش باشد........

یک روز مانده به امدنت

بال بال می زند پروانه کوچکی که تو در قلبم کاشته ای ..........

+ نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 16:11 توسط كافكا.ك |


مترو و پروانه                                                         

دور مي زنم                                                           

داغ مي شود زمين كه افتاب

عمق جانش رفته

يك جايي هستي هنوز

غروب از پرنده  پريشان تر

 من دويده ام تا باغ

          خاطره تلخي برايت 

                       نمي شوم از آب

                               خاك ، گل كرده باشي

يك نفر از مسافرت پروانه ها  تا مترو فيلم ساخته است

پلان يك            بال بال مي زنم

پلان دو            بال بال مي زنم

پلان  سه          مترو عبور كرده است در بالهايم

                                              پر نطلبيده مراد است

                                                              اگر پروانه باشد

تيتراژ آخر

ساعت حدود هفت كه شد

                          يك نفر نرسيده به

                                           پياده مي شود

دور مي چرخم

سرم گيج مي رود از چشمهاي تو كه منم

                   نارنج زخمي بر لبانت

                             نارنج كوچك مي شود

                                             منفجرم مي كند

                                   ايستگاه مترويي منفجر شده است.

                                                                                    تهران مهر ۸۸

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 0:31 توسط كافكا.ك |


خواستم به وبلاگ سری زده باشم که کامنت یکی از دوستان را دیدم. نوشته است:

پس چه شد آن همه شور و شوقت برای نوشتن ؟

شورم جایی نرفته است و شوقم هنوز نفس می کشد. نبودن این روزهایم بهانه دیگری دارد به وسعت زندگی. این بار در آزمونی سخت دارم دست و پنجه می زنم. شاید فردا بهانه ای تازه ای داشته باشم برای ادامه دادن. اما نوشتن مثل نفس کشیدن است.

گاهی وقتها باید همه قانونها را شکست. باید به همه باید ها نه گفت و بعد سرخوشانه خود را رها کرد در علفزار بی انتهایی که به درختهای فراموشی می رسد.

 

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 16:31 توسط كافكا.ك |


 

سرم را بردم کنار گوش زن و گفتم: شبا نخونش حالت بد مي شه.

بازويم را فشار داد و گفت:گمشو داخل.من مثل تو جنده نيستم.گفتم:آره اينطوري بيشتر حال مي کني وبلند خنديدم .به خاطر صداي خنده هايم بود که با پشت دستش محکم زد توي صورتم.انگشترش روي صورتم آتش کشيد. داغي لزجي از گونه ام سر خورد پايين. پشت سرم صداي سوت مي آمد. يک نفر سوت بلبلي مي زد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 23:1 توسط كافكا.ك |


تازه از سفر برگشته ام

چقدر زندگی عجیب است و چقدر ما کوچکیم در این بازی 

به زودی شرح مفصل سفر را می نویسم

+ نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 22:7 توسط كافكا.ك |


 

هيچ حسي ندارم.

شبيه ماهي كوچكي كه دريا را نمي بيند. سردم . اين روزها برايم به جاي شيريني تلخ است. تلخ مثل خاطره اي دور. مثل خاطره اي گم شده و محو.

فردا مثل چند سال قبل راهي سفرم. سفر ... سفر .... سفر

هميشه درمان درد همين است.گم شدن در جاده هايي تاريك.

تاريكي خوب است. تاريكي مثل خواب است.در خواب فراموش مي كني . در خواب انچه را كه دوست داري مي بيني ،مي بويي ، لمس مي كني ،مي بوسي.

تاريكي مثل خواب است.

امروز مدام اين تكه از شعر فروغ در ذهنم تكرار مي شد

اينك منم زني در آستانه فصلي سرد.

اينك منم .... اينك

چقدر این روزها دلم یم خواهد به کسی بگویم دلم برایت تنگ شده

بيست و پنج ساله شدم و هيچ حسي ندارم.

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 23:18 توسط كافكا.ك |