پاتيناژ
کاغذ پاره هایی بر باد 
قالب وبلاگ
 

 

از یک جایی به بعد دیگر داستان کوتاه جواب نمی‌دهد.شخصیت‌هایت پیچیده می‌شوند. داستان درهم و دور می‌شود.لایه لایه می‌شود. دیگر نمی توانی سر وتهش را هم بیاوری فقط چرخ می‌خوری و چرخ می‌خوری و چرخ می‌خوری....

فکر می‌کنم سال 94 سال رمان باشد. خیلی تلاش کردم که باز هم داستان کوتاه بنویسم اما نمی‌شود حالا دیگر آدمهای داستان سر جای خودشان نمی‌مانند. مدام با من و قصه گلاویزند. همین می‌شود که کش می‌آیند و نمی‌شود در هزار و دو هزار کلمه سر و تهشان را هم آورد....

 

[ یکشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 11:16 ] [ کاملیا کاکی ] [ ]

به دعوت خوابگرد... موضوع انشاء: وبلاگ خود را چگونه گذراندید؟

سال 83 بود.یکی از همان سالهای قدیمی که حالا خاک گرفته اند. اولین ارتباط من با دنیای وبلاگ شکل گرفت.بندرعباس زندگی می کردم و برای دل خودم می‌نوشتم. تا اینکه عاشق شدم. همه درد‌های زندگی از همین عاشق شدن شروع می شود.هر دویمان نویسنده بودیم و بازیگوشانه به دنبال راهی برای بیشتر با هم بودن، یکی این سر مملکت، یکی آن سر مملکت. یک روز پیشنهاد داد که بیا وبلاگی بسازیم و برای هم بنویسیم. من گفتم: وبلاگ؟و او سعی کرد از پشت گوشی تلفن برایم توضیح بدهد وبلاگ یعنی چه و چطور می شود ازش استفاده کرد. آن موقعها تازه یاهو را کشف کرده بودیم و چت کردن.

مد شده بود که هر جشنواره‌ای می‌رفتیم آدرس یاهوی همدیگر را بگیریم. حالا اصلا یادم نیست اسم آن وبلاگ چی بود و چه اتفاقی برایش افتاد اما هر چه بود شبیه یک تعهد بود.هر شب بعد از کلاس‌های دانشگاه می‌خزیدم به اتاقی که اسمش کافی‌نت دانشگاه بود و بعد وبلاگ را باز می کردم و با گونه های گل انداخته شعری که برایم انتخاب کرده بود، مطلبی که نوشته بود، داستانی که از خودش را که گذاشته بود را می‌خواندم.پست بعدی را من باید می‌گذاشتم، به خاطر همین از روز قبل مطلبم را تایپ می‌کردم با خودم به دانشگاه می‌بردم.هنوز این عادت درونم مانده است که هر مطلبی را قبل از گذاشتن در محیط وبلاگ در یک صفحه ورد بنویسم و بعد بگذارم.

سالهای بعد سالهای خوبی بود.دوستانم هی زیاد می‌شدند.جشنواره‌های داستان فرصت خوبی بود که از شهری به شهر دیگر بروم و آدمهای زیادی را بشناسم که خیلی از این آدمها وبلاگ داشتند. دیگر نیازی نبود داستان ها را برای هم پست کنیم. می‌توانستم داستان‌هایشان بخوانم و با خیال راحت راجع به آنها فکر کنم. حتی کار به جایی رسید که برای یک داستان، دو سه صفحه نقد بنویسم و برای نویسنده بفرستم.کم کم دوستان مجازی هم پیدا کردم.دوستانی که بعد ها از بهترین دوستان زندگیم بودند.

فکر می کنم سال 83 بود که باغ های معلق پا گرفت. وبلاگی که بی نهایت دوستش داشتم. باغ هایی که مال من بودند و می توانستم درونش قدم بزنم.اما همین فضای وبلاگی باعث سوءتفاهم ها هم می شد. هنوز فضای جامعه آنقدر عریان نشده بود. هنوز شاعران و نویسندگان در محیطهایی مثل فیس‌بوک دست به پرده برداری از تن و بدنشان نزده بودند.خیلی از کلمات، خیلی از فیلم ها، خیلی از حرکات و سکنات حتی بین خود ما نویسنده و به اصلاح روشنفکرهای جامعه تابو بود. این شد که برای پست های وبلاگ باید به ده نفر جواب پس می دادم که مثلا چرا نقد فیلم داگویل را با ضمیر من نوشته ام؟ مگر این بلاها سر خودم هم آمده است؟

می دانم الان دارید می‌خندید ولی باور کنید اینها همه اتفاق افتاده.حتی وقتی داستان بال زدن در پیله را منتشر کردم،خوب یادم هست دوستهای هم جنسم یکی،دو صندلی با فاصله از من می‌نشستند. با تمام این دردها هنوز هم باغ های معلق را دوست دارم. همیشه هم با اسم خودم نوشته‌ام.بر خلاف خیلی از آدم‌ها،فکر می‌کردم هیچ دلیلی ندارد که بخواهم مستعار باشم و پنهانی. بر سر یک اتفاق یا یک عمد پسورد وبلاگ تغییر کرد و من آن را گم کردم. هیچ وقت این سوالهای امنیتی را جدی نمی گیرم،حتی در فیس‌بوک هم این بلا سرم آمده اما درست نمی شوم، که نمی شوم، که نمی شوم.

سال 88 بود.وسوسه وبلاگ نویسی دوباره جان گرفت.شاید از فرودین بدون هیچ پیش زمینه ای شروع کردم به دوباره نوشتن.حتی فکرش را هم نمی کردم که آینده آبستن چطور حوادثی می تواند باشد.این شد که این بار پاتیناژ را ساختم.پاتیناژ تنها ورزشی است که می توانم ساعتها و ساعتها محوش بشوم.آزادی و بی قیدی و درعین حال هزاران قانون ننوشته اش را دوست دارم. قانون هایی که تنها یک راه برای آموختن دارند، زمین خوردن.

از صدقه سر وبلاگ آدمهای مهم زندگیم را کنارم حفظ کرده ام.آدمای مهم زندگی من ، دوستانم بودند. دوستانی که هرگز بعد مسافت بین ما معنا پیدا نمی کرد. چون از اول هم از هم دور بودیم. بندرعباس کلا شبیه نقطه آخر دنیا بود. جایی که آنقدر از همه جا دور بود که حتی خیال دیدار های خیلی زود را از سرت بیرون می کردی.جشنواره ها فرصتی بود که با هم رو در رو شویم و بعد بقیه زندگی در وبلاگ ها جریان پیدا می کرد. گاه فقط از هم می پرسیدیم آدرس وبلاگت؟ و بعد می رفتیم و تمام پست هایش را از اول به آخر می‌خواندیم و روی هر کدام هم یک نقد جانانه می‌نوشتیم.وبلاگ آن روزها برای من پاتوق رفیق بازی‌هایم بود.اینکه کی چی نوشته و چکار می کند. طبیعی است وقتی همه دوستاهایت کوچ کنند و خانه جدیدی برای خودشان بسازند.خواه ناخواه پای تو هم به آن طرف باز می‌شود. چند باری رفته ام فیس‌بوک و برگشته ام.آخرین بارش زمستان سال قبل اتفاق افتاد. یک جورهایی لمس آدمهای آنجا را دوست داشتم. از اینکه می دانستم چه کسی چه چیزی، کی و کجا، دارد جوابم را می دهد،احساس اعتماد داشتم. اتفاقا من بیشتر احساس می کنم فیس بوک شبیه یک جمع خانوادگی یا دوستانه است. حداقل اینکه برای من تقریبا همه آشنا هستند. دست خودم است که چه کسی را راه بدهم، چه کسی را نه. می دانم که قدری دیکتاتوری وارد فضا می شود اما واقعیتش این است که آنجا بیشتر احساس امنیت می کنم.احساس تسلط بر بودن یا نبودن افراد. بر اینکه چه کسی چطور و کی و کجا مطلب مرا ببیند. همین‌هاست که فعالیتم را در فضای وبلاگ کمرنگ کرده.

تنها تفاوت در این است که مطالب فیس بوک را تایپ نمی کنم.یعنی هر چه به ذهنم می رسد را همان لحظه می گویم و دیگر وسواس خواندن و دوباره خواندنش را ندارم.دقیقا به همین دلیل هم هست که دلم برای وبلاگ نویسی تنگ شده. برای اینکه وقتی وبلاگ می خواندیم و می نوشتیم، روی حرفهایمان فکر می کردیم. برای هم وقت می گذاشتیم و مخاطب برایمان با ارزش بود. آنقدر که یک مطلب را چند بار ویرایش کنیم. فرقش واقعا شبیه این بود که در محفل دوستان داستان بخوانی یا کارت را چاپ کنی.به خودمان و دوستانمان سخت می گرفتیم. وبلاگ برای من شبیه یک مجله چاپی بود. مجله ای که نیاز هایم را به نوشتن برآورده می کرد.کاری را که در وبلاگ می گذاشتم انگار به دست ناشر سپرده باشم خیالم راحت بود و دیگر سراغش نمی رفتم.فکر می کنم هنوز هم به چنین فضایی نیاز دارم. فضایی برای جدی نوشتن و جدی فکر کردن.


برچسب‌ها: خوابگرد, تاریخچه وبلاگ
[ سه شنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 10:22 ] [ کاملیا کاکی ] [ ]
 روی کاغذ ما بی شماریم .....

[ یکشنبه پنجم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 9:54 ] [ کاملیا کاکی ] [ ]
به اندازه انگشت کوچکم برف بارید. انگشت می زنم به برف.سند آمدنش را تایید می کنم. سردم نیست. در این اتاق بزرگ با دو پنجره برفی. کاش روز همینطور تمام بشود. در سفیدی مطلق. برف دنیا را شبیه رختخواب بزرگی می کند. سفید، دعوت کننده به خوابی طولانی. ... 

[ شنبه چهارم بهمن ۱۳۹۳ ] [ 11:24 ] [ کاملیا کاکی ] [ ]
کارتون پت و مت را که نگاه می کنم، دلم می خواهد هر دوتایشان را از ته دل بغل کنم. از بس که این دو نفر خوبند. نه به خاطر خل بازی هایشان نه... خوبند چون عالم و آدم که بهم بریزد. همه دنیا هم خراب بشود این دوتا همدیگر را از ته دل تائید می کنند. بازو هایشان را به هم می زنند و بعد با پشتگرمی هم سراغ خرابکاری تازه ای می روند. کاش یک نفر بود که نصف اعتقادی که این دو نفر به هم دارند به او داشتم. واقعا گاهی وقتها دلت می خواهد یکی تائیدت کند. کسی که اینجوری بازویش را بزند به بازویت و بعد دست به سینه ، دو نفری گندی که زده ایم را نگاه کنیم و لذت ببریم ....


برچسب‌ها: پت و مت
[ دوشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۳ ] [ 11:44 ] [ کاملیا کاکی ] [ ]

نمی گویم نه به او، نه به هیچ کس دیگر می نشینم برای خودم چای می خورم و به برف دیوانه ای فکر می کنم که زیر آفتاب می بارد... دروغ نمی گویم همین بالا برف دارد مثل دیوانه ها زیر آفتاب شلال می خورد. می پیچد به خودش مثل پتوی اول صبح.مثل دوش آب روی بدن. آفتاب هم می تابد. داغ و تند. نه انگار زمستان است است.

نمی گویم زل می زنم به منظره روبه رویم و راجع به کار حرف می زنم. انگار نمی توانیم از کار حرف نزنیم.  صدای مردانه اش نمی گذارد دلبری کنم. پشت تلفن خشک می شود. تلخ می شود.دور می شود. نمی گویم که دلم تنگ شده. که از وقتی رفته است دست و دلم به هیچ کاری نمی رود. نمی گویم که خَانه بدون غر زدنهایش چقدر خالی است... راجع به کار حرف می زنم.می دانم دوباره اعتراض می کند که هر وقت با من کار داری بهم زنگ می زنی! بگذار همینطوری فکر کند. همین که خودم می دانم کافیست که هنوز بعد سالها وقتی گوشی تلفن را بر می دارد و می گوید سلام دلم چطور هری می ریزد پایین و یادم می رود زنگ زده بودم بگویم چقدر دلم هوایش را کرده است و چقدر جایش خالیست و به جایش راجع به کار حرف می زنیم و حرف می زنیم تا او عصبانی بشود بگوید فقط وقتی کار داری به من زنگ می زنی و من ته دلم خالی بشود از اینکه نکند بفهمد .... نکند بفهمد که وقتی می گوید سلام ... از ته دل خالی من جز حرف های کاری چیزی بیرون نمی آِید.....

[ یکشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۳ ] [ 14:31 ] [ کاملیا کاکی ] [ ]
به وقت بارانی که نمی بارد 

از اتوبانی خیس گریه بگذرانم 

مستجاب شو 

در این دعوت دلگیر 

با بغضی که پرنده را یعنی پر 

مستجاب شو

به فعل سخت رفتن 

از غروب به آیینه 

از آیینه به گنجه ای با بوی ادویه هندی 

مستجاب شو 

دعوتی به دوباره دانستن من به بغض ، به گریه 

به دوستت دارم تا ته انقلاب 

مستجاب شو.

به وقت دویدن تا دیواری تاریک 

با پنجره های بسته ی روشن 

به وقت آدم برفی دادن باغچه 

با بوته هایی از گل یخ سرشار 

به وقت داغ با نسکافه ای بر موهایم 

به وقت ...

مستجاب شو 

آیه ی دلگیر 

[ یکشنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۳ ] [ 10:33 ] [ کاملیا کاکی ] [ ]
بر می گردم اسبم را بشویم ...

...........

احتمالا روزها اینجا خواهم نوشت ....

[ یکشنبه چهاردهم دی ۱۳۹۳ ] [ 15:27 ] [ کاملیا کاکی ] [ ]
از وقتی فیس بوک را فعال کرده ام ، دست و دلم نمی رود اینجا بنویسم.یکجوریست آنجا ... حس اینکه خوانده می شوی حس اینکه دیده می شوی ... آزادی ادبیاتی که می توانی استفاده کنی ... حتی اگر بنویسی حسته ام یکهو ده نفر سوال می کنند چرا؟ خوب است دیگر نگویید مثلا موج سوار شده ام و دل بسته ام به چهار تا لایک نه یک جوری خوب است که مخاطب دم دست باشد. چتی ،عکسی ،درد دلی ازش بخوانی ....بیشتر از اینکه دلم بخواهد مخاطب مرا بخواند. دلم می خواهد مخاطب را بخوانم ... مخاطب عزیز اگه آنجا هم هستی خودت را به ما بنما ...

[ دوشنبه دوازدهم خرداد ۱۳۹۳ ] [ 15:43 ] [ کاملیا کاکی ] [ ]
ناگهان آمد، بی خبر از پنجره سرک کشید . دستهای مرا گرفت و بوسید. شکوفه زدم و پشت پنجره هر سال منتظرش ماندم ... بهار ناگهانی بود...

[ جمعه یکم فروردین ۱۳۹۳ ] [ 23:22 ] [ کاملیا کاکی ] [ ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

پاتیناژ سر خوردن روی یخ است.همه ما درحال سر خوردنیم.چه زیبایند آنها که در حال سرخوردن می رقصند.برقص با دستی که به سوی تو دراز شده است.
امکانات وب
  • سه ساله
  • بک لینک